ارغوانم آنجاست..ارغوانم تنهاست..ارغوانم دارد میگرید

تعرفه تبلیغات در سایت
همیشه نمیشود همه چیزرا گفت.اصلا همیشه که هیچ،تقریبا هیچ وقت نمیشود همه چیز رابه زبان آورد..تنها یک تکه از کل افکار بیان میشوند.بقیه میمانند.خاک میخورند.روح میخورند...زخم میشوند...زخم...جراحت...

از دردی حرف میزنی که نمیدانی چیست.دلم ازجای خودش درآمده و در یکی از حلقه های موهایت گیرکرده است...هیچ میدانی دلم نمیخواهد بدانی این دانسته هارا؟چرا نمیتوان همیشه همه چیز راگفت؟آنقدر میترسم از دردهایت،ازاینکه درگوشه ای از دلت جمع شوند و تورا خفه کنند،که دلم میخواهد سکوت کنم.میترسم حتی سلامم تورا آزاردهد.این دل را هرچه میتکانم،باز هم حرفهایش بیرون نمیریزد...کنجی برای خودشان زندگی میکنند این دردها، این حرفها...اما بگذار بگویم که چقدر دلم برایت میتپد...تندترمیتپد...بگذار بگویم و هرگز نترسم.مرانترسان.همیشه مرامیترسانی .همیشه زبانم بندمی آید.همیشه ازاین فاصله اشک میبارم..درخیابان ،صدای تو درگوشم زنگ میزند...بگذار نترسم ازینکه تورا به نام بخوانم..حداقل درنوشته هایم.توندان.تونخوانشان.تو نترس.کسی این هارا نمیداند.کسی نام تورا نمیداند.هیچکس.چشم هایم کم کم تارمیشود...دستهایم شل شده است.این قرص ها را که میخورانند به من...که خواب بیاید و یاد توبرود...مادرم پرسید تا اینجا بامن آمده بودی؟تا همین پنجره ی زیر اتاقم...مادرم چه مادرانه نگاهم میکند...اما باتمام مادرانه هایش نمیداند این سوالش مرا از ریشه میخشکاند...

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 14:27

فهرست وبلاگ