۱۴خرداد

تعرفه تبلیغات در سایت
کسی برایت نمیماند. بیخود دست وپانزن. به تنهایی خوکن.خوب شد که حرف زدیم. خیلی چسبید. خب پدراست دیگر...مامان هم حرف زد. مدتیست زبان هم رامیفهمیم. دیگر دعوایابحث نمیشود. نقاط مشترکمان زیادشده. پایان نامه م افتاد گردن خودم...دیشب خراب شد آخرین رفاقتم. یک بدقولی عمیق...وحشتناک...چقدر آدم ها راحت زیر قولشان میزنند...بارها گفتم برو.خودش نرفت...بارها گفتم مطمعنی میتوانی؟خودش خواست.بارها گفتم ...به همه ی آدمهایی که روزی برایم دراوج بودند وحالا نیستند، بارهاگفتم...مامان میگوید نباید هیچکس را دردلم آنقدر عزیزبدارم و بالاببرم که اینطور زمینم بزند.میگوید تقصیر خودم است. این بت سازی وآرمان گرایی آخر کار دستم داد...دیدی؟ همین روزهاست که ..بلاخره...من تلاشم رااین بارکردم که رفاقتم را حفظ کنم. باورکن.مامان شاهداست. خودش دفعه ی پیش گفت توهم ایراد داری.این بار اما باورش شد که من تمام تلاشم راکرده ام. من متعجبم. از تمام اتفاق های این چند وقت فقط متعجبم. هرچه میخواهم بفهمم، بدتراست. نمیشود. کاش میتوانستم اینجاهمه چیزرابگویم...نمیشود...حتی در دفترم هم نمیشود...بعضی چیزها را نباید هرگز ازذهن بیرون کشید. حتی نمیتوانم بلند فکر کنم. میترسم. ازهمه میترسم.حتی از این دیوارها وقتی درخانه تنهاهستم. میخواستم تلگرام راهم حذف کنم...محسن نمیگذارد...تولدماماسی است...گفت باباسی قول داده سال دیگر شصتمین سالگرد ازدواجشان راجشن بگیرند...اگر باشند...اگر باشند...چه چیزی مهمترازبودن آنهاست؟ پایان نامه ام راتایپ میکنم.خودم.بی منت. لعنت به هرچه بدعهد...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 4:00

فهرست وبلاگ