مرورمیکنم خودم را

تعرفه تبلیغات در سایت
نوشته های سال آخر رامیخوانم...۹۲...چه قدر عوض شده ام. حتی قلمم...زیباترمینوشتم. حالا تلخ تر. مزخرف تر..بی پرواتر. تمام چیزهایی که فراموش کرده بودم را به یاد می آورم... روزی که برای اولین بار کسی به من بی احترامی کرد. برای اولین بار به من ابرازعلاقه شد یا تمام اولین بارها...برایم لذت بخش است. مسیری که طی شده... چه قدر حساس وشکننده بودم... باتلنگری میشکستم وفرومیریختم...حالا شاید بیشترین تغییر مربوط به همین مساله است. پوست کلفت شده ام:)
بس که دیده ام...شنیده ام و لمس کرده ام. بس که زخم خوردم از زبان های مردم...ازنیش ها وبی حرمتی هایشان. بس که مردگی کرده ام، زندگی را آموخته ام. دلم گاهی برای آن اشک هایم که ازفرط بی گناهی برچهره ام پخش میشدند، تنگ میشود...دلم برای آن حجم ازسادگی وبی تجربگی و ناب بودنم تنگ میشود...چه قدر آن خود قبلی ام را دوست دارم...آن هیجانات ازدست رفته را...نیمه شب است...من آرامم. خیلی آرام. آن قدر که دلم کمی تشویش میخواهد...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 8:40
برچسب‌ها :