دفاع مقدس

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

نمی توانستم هیچ چیز بگویم. تا شیری جوابم را نمیداد نمی توانستم بنویسم...باید می دانستم که راضی ست یا نه. از دیشب آرام وقرار نداشتم...شیری همین حالا پاسخ پیامم را داد...این مدت خیلی تلاش کردم کمی گریه کنم اما نشد...هرگز نمی توانم به زور گریه کنم...دلم میخواست اشک بریزم بلکه کمی آرام شوم...جواب شیری را که دیدم چند ثانیه مات ومبهوت بودم. بعد لبخند زدم و حالا دیگر اشک هایم بند نمی آیند...خدایا مگر می شود؟ آن قدر تعجب کرده ام از خلقتت که... یک آدم چقدر می تواند متواضع باشد؟ چقدر می تواند انسان باشد؟ چقدر می تواند نایاب باشد؟ راستی راستی اگر تمام دنیا را بگردم دیگر استادی که حتی کمی شبیه او باشد هم نمیابم...هرگز فراموش نمیکنم که چطور دیروز پشتم درآمد...چطور دربرابر سوال های خنده دار آن مردک تازه به دوران رسیده، گفت من ازش خواستم اینطوری بنویسه:) وآن مردک ساکت شد...دقیقا پنجاه وپنج دقیقه سوال پرسید و عین این پنجاه وپنج دقیقه را به او پاسخگو بودم. طوری که نماینده ی بخش زمین شناسی هم صدایش درآمد وگفت: دکتر فکر نمیکنم این طور سوال پرسیدن از کسی دراین شرایط پر استرس، جالب باشه!!! البته مامان می گفت این جناب زمین شناسی از اول تا آخر میخ بنده شده بودند!!!بیچاره چیزی از ریاضی سر در نمی آورد...خب میخ چه میشد؟ زیارتش قبول:)...آخرش هم گفت یکی از بهترین دفاع هایی بود که دیدم...خواستم بگویم چون نفهمیدی اش برایت بهترین بوده:))))).خلاصه که دیشب بعد از چند عدد مسکن گوناگون بلاخره سردردعجیب ووحشتناکم خوب شد وبه خواب رفتم...شلوغ ترین جلسه ی دفاع بخش شد این دفاع مقدسمان وخاطره انگیز ترینش...وقتی از سالن بیرون امدم سی نفر پشت در ایستاده بودند و کف زدند...بوسیدمشان و دستهایشان رافشردم...چقدر جای پدربزرگ ودایی خالی بود...وجای تو که مادر وپدرت بودند وخودت نبودی...دلم برایت تنگ شده بی انصاف...کاش بودی...کاش اینجا بودی ومی توانستم تو را هم ببینم...روی نزدیک ترین صندلی با همان جدیت همیشگی...اما مادرت بود..ومن تو را کم آورده بودم...اشک هایم هنوز می بارند...باور نمیکنم تمام شده...چقدر سختی کشیدم این یک سال...چقدر خسته ام...وچقدر خستگی ام باهمان یک جمله ی شیری نازنینم در رفت...وای که هرچه از شیری بگویم کم است...کاش می توانستم تا آخر عمر ببینمش...متن سپاسگزاری ام اشک همه را درآورد ..مادربزرگ بلند شد و با چشم های پرازاشک مرا بوسید...شیری خندید...خنده ای ازجنس محبت...شیری پدر است...پدری مهربان...نازنین...همان طور که برایش خواندم او اسطوره ی اخلاق، صبر وآرامش است برایم...باشد که بماند تاهمیشه
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:33
برچسب‌ها :