گل پامچال

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

نمی دانم چرا امروز این ترانه ی دوران کودکی ام در ذهنم تکرار شد...نمی دانم یاد چه افتادم...یاد چه کسی؟ شاید دلم گرفته است...شاید دلم تنگ است...شاید دلم گریه می خواهد و اشک هایم نمی آیند...دیروز وقتی در باغ ارم نشسته بودم، دلم می خواست تنها بمانم و هیچکس به من نرسد...تنها بمانم و زل بزنم به آن دخترکی که در میان آن درخت ها برای خودش بازی می کرد...آن هم درست در بکر ترین جای باغ ارم...جایی که کمتر کسی کشفش کرده...کاش بودی وبرایم می خواندی با همان صدای نخراشیده ات:

گل پامچال گل پامچال
بیرون بیا بیرون بیا
فصل بهاره، عزیز موقع کاره
شکوفانه شکوفانه
غنچه وا شده غنچه وا شده
بلبل سر داره، عزیز موقع کاره
بیا بریم نغمه بخوانیم، دانه بنشانیم، موقع کاره
بیا بریم نغمه بخوانیم، دانه بنشانیم، فصل بهاره
شب مهتاب، شب مهتاب
آیم و آیم، آیم و آیم
ای جان دلبر، عزیزم ای جان دلبر
به قربونت به قربونت
چشم حیرونت چشم حیرونت
نازنین دلبر، عزیزم ای جان دلبر
بیا بریم نغمه بخوانیم، دانه بنشانیم، موقع کاره
بیا بریم نغمه بخوانیم، دانه بنشانیم، فصل بهاره

چقدر دلم تنگ است برای کودکی و زلالی بی پایانش...برای قهرهای دوران کودکی که به ساعت نمی کشید وفراموش می کردیم...دلم برای خیلی چیزها تنگ شده...کاش می توانستم گریه کنم...اما نمیتوانم...می روم آب یخ بریزم روی سرم تا شاید حجم دلتنگی ام کم شود.

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:11
برچسب‌ها :