۱۶مهر ۹۶

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

پس چه کسی بود اگر خودت نبودی؟
گاهی به تو فکر می کنم. گاهی به آن زن. به فرزندش. هنوز قیافه ی دخترش را به یاد دارم. تقصیر فیس بوک بی معنی ست. آدم را تا کجا می کشاند...عکس های قدیمی...عکس های زنی که ادعا می کرد مرا می فهمد و در جواب لرزش صدایم گفت چه احساساتی! متولد چه ماهی هستی؟
دلم برای خودم می سوزد. برای آن زمان که کودک بیست ساله ای بودم و نمی دانستم چه بگویم و چه نگویم...بی سلاح بودم و احساساتی...حالا فقط شش سال از آن زمان گذشته اما چقدر تغییر کرده ام...حالا یاد گرفته ام حرف بزنم و از خودم دفاع کنم. یاد گرفته ام اشک نریزم. ضعیف نباشم. احساساتم را کنار بگذارم. کنترلشان کنم.
سال ها پیش، وقتی کودک بودم و برای اولین بار احساس کردم کسی را دوست دارم، وقتی جلوی چشمانم او را به خاک سپردند، کودکی ام هم با او خاک شد. من کودکی نکردم و بیخودانه بزرگ شدم. بزرگ که نه...رشد کردم. شاید حالا دلیل لجبازی های کودکانه ام یا رفتار های بچه گانه ام را بهتر می فهمم. کودکی من از هجده سالگی آغاز شد و هنوز هم نشانه هایی از آن در من یافت می شود. حالا کم کم می فهمم آن احساس کاذب بالغ بودنم را. من فقط فکر می کردم که بیشتر از سنم می فهمم. می فهمیدم اما واکنش هایم گویای چیز دیگری بود. تمام کارهایی که از روی لجبازی انجام می دادم...تمام حرف هایی که می دانستم غلطند و می زدم...تا همین سال پیش..آخرین اشتباه...آخرین کاری که می دانستم غلط محض است و انجامش دادم...اما آن قدر ضربه اش تدریجی و کوبنده بود که از آن به بعد کمی بالغ شدم. حالا می توانم بخندم. به تمام روز های سختی که از آن ها گذشتم...
حالا از تمام آن روز ها فقط یک اعصاب نه چندان آرام برایم مانده...آرامش و خود داری ام را تاحد ممکن در ظاهر اما حفظ می کنم و از درون گاهی متلاشی می شوم...اما فقط گاهی...خیلی کم...وقتی فشار به بالاترین حد ممکن برسد...داد می زنم. داد می زنم اما دیگر گریه نمی کنم. امروز اولین بار بود که داد زدم اما اشک نریختم. حس خوبی بود. در تمام زندگی ام نتوانسته بودم اشک هایم را کنترل کنم...همیشه بیجا به سراغ چشم هایم می آمدند...اما امروز اثری از اشک نبود...باید بگویم خوشحالم از کرگدن شدن تدریجی ام. خوشحالم که مدت هاست دلم نمی لرزد. خوشحالم را تنهایی ام را با کتاب پر کرده ام نه با آدم ها و مرور خاطراتشان...به زودی شروع می کنم به درس خواندن...این بار نمی گذارم هیچ کس در کارم دخالت کند...چون به هدفم بیش از همیشه ایمان دارم...در من قدرتی بیدار شده است که توسط هیچ کس خاموش نمی شود. می دانم این قدرت مرا به آن چه می خواهم می رساند...حالم خوب است...حتی اگر دنیا با من بجنگد...حتی اگر تو بیایی، او بیاید، یا هرکس دیگری، برایم با دیوار یکی شده اید...این را امروز فهمیدم...امروز...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 12:11
برچسب‌ها :