پس لرزه

تعرفه تبلیغات در سایت
یک هفته گذشت. خستگی مفرط از تنم می بارد اما می ارزید. تک تک لحظه ها و روزهایش، کنار آن آدم ها بودن، می ارزید به این حجم از خستگی. از نفرتی که نسبت به م.طاهری داشتم چیز زیادی نمانده. به خصوص که آفرین را هم به آنجا بردم و...طاهری بعد از سالها، روبه رو شد با دختری که دوستش داشت. اصرار خود آفرین بود که با من برای کمک به جمعیت آمد... اهل انتقام نیستم. وگرنه چنان حالش را می گرفتم که فکرش را هم نمی توانست بکند.
حالا که تمام شد، می توانم بیشتر به عمق ماجرای نیمه تمام خودم و او فکر کنم. ماجرایی که با حرف زدنش گره هایش بیشتر شد. تنفرم از بعضی ها را بیشتر کرد. خانم ص...حالا می توانم انگیزه اش از انجام دادن آن کارها را درک کنم. نمی دانم شاید آن کار ها را کرد که از من انتقام رییس را بگیرد. مثل آن پسرک اصفهانی که وقتی از اوپرسیدم چرا چنین کاری کردی با این همه ادعای ایمانت، گفت می خواستم کار تو را تلافی کنم...بعد که فهمید اشتباه می کرده و مسبب ناکامی اش شخص دیگری بوده، فقط عذر خواهی کرد. هنوز هم نمی دانم چطور این آدم ها حیا نمی کنند و خم و راست می شوند...چطور نماز می خوانند و نام خدا را بر زبان می آورند...به راحتی تهمت می زنند، قضاوت می کنند، بد گویی می کنند و زندگی دیگران را سر هیچ و پوچ به لجن می کشند...
کاش می توانستم برایت بگویم دخترم که جریان چیست. که مادرت قربانی چند آدم کینه توز مذهبی نما شد. که تمام آن سال های سخت می توانست راحت تر طی شود اگر فقط چند نفر مثل انسان رفتار می کردند...اگر حرف می زدند و سوء تفاهمشان را حل می کردند. یادت باشدهیچ چیز قطعی نیست. حتی اگر چیزی را باچشم خودت دیدی، باور نکن دخترکم. حرف بزن. هرگز، سکوت نکن جایی که باید حرف بزنی. وقتی کسی را متهم می کنی، رهایش نکن. به او فرصت دفاع بده. بعد رهایش کن. وگرنه خیلی دیر می شود برای ساده ترین اتفاق ها.
دلم می خواست بیشتر بگوید. اما حرفش را بعد از چند سال نیمه تمام گذاشت و رفت. آدم راه های ناتمام است انگار. راهی را آغاز می کند و از نیمه اش تو را رها می کند. نمی دانم چرا. رفتارش برخورنده بود. این بار اما نه از روی قضاوت و نه به خاطر ناراحتی، بلکه از روی آگاهی، سکوت کردم. سکوت کردم چون یاد گرفته ام وقتی کسی نخواهد حرف بزند، باید رهایش کرد. وقتی کسی حوصله ی حرف زدن ندارد اما می گوید می خواهد حرف بزند! پر بود از تناقض. شاید خودش هم نمی دانست چه می خواهد. من اما می دانستم.
ساده بگویم. حتی به اندازه ی یک عذر خواهی ساده هم برایش اهمیت نداشتم. شاید برگشته بود که قدرتش را به رخ بکشد. یا اینکه بگوید بدون من هم زندگی می کند. شادی می کند. چیزی که خودم هم می دانستم. تو هم می دانستی، نمی دانستی؟ 

این ماجرا هم به سر رسید انارامم. حالا مادرت می تواند آسوده بخوابد و خواب تو را ببیند. 

بخواب هلیا

تنها خواب،

تورا به تمامی آنچه از دست رفته است،

به من 

و به رویاهای خوش برباد رفته

پیوند خواهد زد.

من دیگر نیستم.

نیستم تا که به جانب تو باز گردم 

وبا لبخند_که دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن_ شب را در دیدگان تو بیارایم.

بخواب هلیا، بس است.

راهی ست که رفته ایم.

آیا کدامین باران تمام غبار ها را فرو خواهد شست؟

هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی،

دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز 

وبرای ساختن هر چیز نو،

خراب کردن هر چیز کهنه را.

وبرای عاشق عشق بودن،

عاشق مرگ بودن را..

نادر ابراهیمی

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1396 ساعت: 4:52
برچسب‌ها :