باران هنوز میبارد( رمز راتو میدانی)

تعرفه تبلیغات در سایت
وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...

باران هنوز می بارد. دلم نمی آید به خواب روم. فردا باید هر طور شده از خانه بیرون بروم. قرار است جمعه بامحسن به نمایشگاه کتاب بروم. شاید هم نروم. کاش به جای نمایشگاه، فردا بیاید قدم بزنیم. کلاهی که برایش بافته بودم را گم کرده:( افتخار هم میکند. ابله دوست داشتنی:) یعنی می شود مروک هم بیاید وجمع سه نفره مان دوباره جمع شود؟ آخرین بار، دلشان رابدجوری شکستم. بام رفته بودیم. تگرگ می آمد. وسط حرفهایشان رهایشان کردم و پیاده، در آن شیب،  درحالی که از سرما درحال مردن بودم، بی آنکه مرا ببینند به سمت شهر راه افتادم...به پنج دقیقه نکشید که پشیمان شدم و از ترس درحال سکته بودم. دم غروب بود. من تنها بودم .یک ماشین چنان کنارم ترمز کرد که برای یک لحظه، حس کردم کارم تمام است و مرا به یغما میبرد آن مردک پشت فرمان..کارم تمام بود اگر همان موقع مریم ومحسن با ماشین مریم به دادم نمیرسیدند...آن روز برای دومین بار بود که فهمیدم در این خاک، دختر که باشی، هر چقدر هم که قوی باشی و ادعا کنی که از پس خودت بر می آیی باز هم ممکن است در شرایطی قراربگیری که ازترس جرات بازکردن چشمانت راحتی نداشته باشی...آن روز اگر محسن همراهمان نبود نمی دانم چه میشد...بی آنکه حرفی بزنم فقط سوار ماشین شدم. از سرما صدایم در نمی آمد وآن ها از ناراحتی...بعد از آن مرا بردند و یک نوشیدنی گرم در حلقم ریختند...اما تامدتها مریم بامن سرسنگین بود. نمیدانم چه جنونی به سرم زده بود که دلم خواست پیاده زیر آن باران درآن شرایط راه بروم...از آن به بعد، باران که میبارد بیرون نمیروم. میترسم. کاش یک بار دیگر سه تایی به بام میرفتیم..

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 17:05

فهرست وبلاگ