گاهی خیلی زود،دیرمیشود | بلاگ

گاهی خیلی زود،دیرمیشود

تعرفه تبلیغات در سایت

پاییز نزدیک میشود...پاییز...ازتصورش دلم آشوب میشود.وقتی میگویم آشوب واقعا منظورم آشوب است.دلم دردمیگیرددرعرض فقط چند ثانیه..وسط دلم...انگار کسی مته برداشته و سوراخش میکند.دقیقا همین حس هست...وای از پاییزسیاوش...فکر کن باران بزند..میمیرم ..میدانم.خفه میشوم...به معنای واقعی کلمه،به معنای واقعی این فعل،میدانم که خفه میشوم وهوا کم می آورم.کاش باگریه سبک میشدم...مدتهاست اشک که میریزم آرام ترکه نمیشوم هیچ،اشک پشت اشک می آید و پریشان ترمیشوم...فضای خانه برایم خفه کننده شده...صبح زود هرروز به بهانه ای ازخانه بیرون میروم و سراز دانشگاه درمی آورم...ازکتابخانه...ساعتها آنجا مینشینم...وحتی دلم نمیخواهد لحظه ای ازآنجا بیرون بیایم.حتی برای ناهار.ناهاررا هرروز می آورند همان جا میخورم..آنجا کسانی هستند که حواسم را پرت میکنند...ناهید میپرسد چرا به محض اینکه ازکتابخانه بیرون می آیی سکوت مطلق میکنی و باهیچکداممان حرف نمیزنی؟خیلی فکر کردم که چرا؟چرا به کتابخانه پناه آورده ام.چرا آنجا آرامم وانگار نه انگار که اتفاقی افتاده است؟نمیدانم...فقط میدانم از صبح تا عصر دلم نمیخواهد پایم را ازانجابیرون بگذارم.آنجا حالم خوب است...خیلی خوب...آرامم...قدم میزنم...با بچه ها شوخی میکنم...میخندم..اسمت که می آید ناخودآگاه لبخندمیزنم ومیگویم 'آخی سیاوش'...بازی میکنم و درنهایت شجاعت،حقیقت های وجودم را میگویم...آنجا همه میدانند مردی هست به نام موسیو که جان سپرده ام به نامهربانی اش...وچهارنفر میدانند موسیو ،توهستی...وازآن چهار نفر،سه نفر،خودشان فهمیده اند...بی آنکه کسی نامی ازتوبیاورد!وقتی از وحید پرسیدم توازکجا میدانی گفت من سالهاست روان شناسی وزبان بدن میخوانم:)...راستش فکر نمیکردم اینقدر واضح باشد.ناراحت شدم.فکر میکنم باید خود دار ترباشم.زیادی بی تفاوت شده ام.میدانی که مردم از نقطه ضعف آدم سوء استفاده میکنند...نقطه ضعف من تونیستی اما آنها ممکن است آنقدر احمق باشند که اینگونه فکر کنند...که دوست داشتن یکطرفه نقطه ضعف است...نیست...اما میدانی که برای من پشیزی اهمیت ندارد...زمانی داشت.زمانی آدم دیگری بودم با عقاید دیگری.آدم دیگری که نبودم اما چیزهایی برایم اهمیت داشتند که دیگر ندارند..
حتی خنده دار شده اند.به نظرم ارزش ندارد حرف نزنم.حرف دلم را..مثلا همین فردا میخواهم به دختری تذکر دهم که آینده اش را خراب نکند برای پسری که میدانم آن دختر رادوست ندارد..یاامشب به پسری که آن دختر رادوست دارد بگویم آی بچه جان حواست راجمع کن...وابسته نشو...ضربه میخوری...میدانی؟شاید بگویی به من چه؟اما مدتیست خودم رامسوول دانسته هایم میدانم.من فکر میکنم دانستن،مسوولیت سنگینی به همراه می آورد...ومن نمیخواهم خودم را به کری وکوری بزنم.البته جز دربرابرتو...دربرابر تومجبورم...وچقدر سخت است..گاهی دلم میخواهد چاقویی بردارم و گردنم را بزنم...بی اغراق میگویم.گاهی آنقدر بی تاب میشوم که اصلا نمیدانم چه کنم که زمان بگذرد وتمام شود...میسوزم...انگار کسی که در آتش است...خیلی حس وحشتناکیست...دنیا برایت تنگ میشود..دقیقا مثل خفه شدن است...انگار کسی راه نفس کشیدنت را بسته باشد وجان بکنی...بگذریم...اصلا چرا فکر کنم به روزهایی که هنوز نیامده اند؟خدایا توهمیشه اگر درد دادی به من،صبر کردن راهم دروجودم گذاشتی...گاهی که فکر میکنم باچه قدرت عجیبی بعضی چیزها راتحمل کردم درحالی که تصور نمیکردم از پسشان بربیایم،به این نتیجه میرسم که فقط قدرت تو بوده است درمن به هنگام آن اتفاق ها...

قصد ندارم آدم خوبه شوم...میدانم خود خواهم...میدانم ترسو هستم.میدانم کار درست کدام است اما همیشه راه غلط را انتخاب میکنم..امید که بمیرد،مرده است.امروز،روزبهتری ست.این قرص های آرام بخش اعتیاد آور،آدم را آرام و بی تفاوت میکنند.جریان قلب را کند ترمیکنند.اما هنوز نیمه شب ها از انقباض عضلات پاهایم درخواب بیدارمیشوم و دلم میخواهد از درد فریاد بزنم...مشت میزنم به پاهای عزیزم اما،و چشم هایم را میبندم تادوباره به خواب روم وخواب هیچکس رانبینم...شهریور است...شهریور راهیچ گاه دوست نداشته ام...مهدی بعد ازماه ها بامن حرف میزند...ازسفرم میپرسد...از تومیپرسد...حتی برایت پیغام میدهد!فکرش رابکن!مهدی آدم عجیبیست...کاش زمان دیگری دیده بودمش...عجیب است وقتی میپرسم چه شدی یادی ازماکردی دادا ومیگوید هرگاه دلم برای خودم تنگ میشود،یادتومی افتم...وعجیب است که من هم هرگاه خسته میشوم یاد اومی افتم...همیشه اوگوش میکند ومن حرف میزنم...کاش ذره ای مثل او فکر میکردی...کاش ذره ای مثل او میفهمیدی ام...افسوس که تو تلخ تراز این حرفهاشده است وجودت...افسوس که وجودت را له کرده ای.له کرده اند.امینه زنگ میزند ومیگوید خوابم را دیده است!میگوید پریشان بودم!مروک پس از مدتها میگوید دلش برایم تنگ شده است...اگر مروک بود،شاید خیلی ازکارهارانمیکردم...مروک تا وقتی بود،حالم خوب بود...مروک که رفت،نادان شدم.عقلم رفت...گاهی باید باچنگ ودندان حفظ کنی رفیقت را...میدانی؟آرام شده ام.مثل مزرعه ای که محصولش راملخ ها درو کرده اند...نمیدانی چقدر دلم میخواهد مهدی ازدواج کند...وبه آرامشی برسد که لایق آن است...میدانی؟آدم ها اکثرشان لایق آرامش نیستند...دلم یک خواب بی انتهامیخواهد...یک ضریح...یک چادرسپید گل گلی...یک خدا...دلم یک خدامیخواهد...یک خدای بی پایان...یک خدا که بامن حرف بزند...دلم بغل میخواهد...دلم میخواهد کسی مرا فشاردهد درآغوشش ورهایم نکند...ساعت ها خواب روم و هیچکس نگوید بلند شو دیر شده است...آخ چقدر خواب کم آورده ام...بانفس حرف میزنم...حرفهایش...میدانی؟سرنوشت بازی غریبی دارد...کاش زودتر حرف زده بودم...کاش فقط چند روز زودتر حرف زده بودم...شایدهم نه.شاید هم نباید میدانستم...باید پایان داستان را پذیرفت.هرچقدر که دوراز ذهن باشد...باید فراموش کنم رنگ موهای دخترم شبیه تومیشود یامن؟

...
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 ساعت: 16:41