دنیا بایستد؟

ساخت وبلاگ

آرام بودن احساس عجیبی نیست.با بی تفاوتی فرق دارد.بی تفاوتی کلافه کننده است.تصور کن کسی به تو پناه آورد.کسی از شر دیگری به توپناه آورد.نه زیبا نیست.اینکه من بگویم خدایا از شر شیطان به تو پناه آورده ام اصلا زیبانیست...چرا تاکنون به این مساله فکر نکرده بودم؟خدا چطور ناراحت نمیشود از این گونه پناه آوردن؟البته شاید مساله برسر عظمت خداباشد.یعنی توآنقدر بزرگی که من به تو پناه می آورم...اصلا پناه آوردن به خودی خود یعنی چه؟مثلا وقتی از ترس تنهایی ،باکسی حرف میزنیم،یا وقتی به خاطر پر کردن جای خالی کسی که رفته است،به شخص دیگری رومی آوریم،یعنی پناه برده ایم؟هویتم را گم کرده ام.نمیدانم چه نقشی دارم.من کی ام؟من جای خالی مادامم برای تو؟من،جای بازی های رایانه ای هستم برای برادرم؟من جای خالی پدرم هستم برای مادرم؟آخ...پس من چه؟خودم چه؟تمام این سال ها فقط نقش جای خالی دیگران نصیبم شده است برای تمام افراد مهم زندگی ام...غریبه ها که جای خود دارند.خودم را بدجوری گم کرده ام میان این آدمهای مهم زندگی!!هه!!کاش کسی خودم رامیدید.فقط یک نفر.این خواسته ی زیادی ست از جهان به این بزرگی؟کاش میتوانستم این آهنگ را بغل کنم...باتمام وجودم ببوسمش...چرا صداها وبوهارا ازآغوش ما دریغ کرده ای خدا؟نه خسته ام.نه عصبی.نه ناراحت.نه ...احساس میکنم روی تخته چوبی بر دریای عمیق وبی انتهایی شناورم.دریایی که ساحل ندارد...تاچشم کارمیکند آب است...خط افق هم امتداد آب است.من کجای این دنیای تو ام خدا؟دیدی فقط من ماندم وتو آخر این بازی؟فکر نمیکنی زمان بردن من رسیده باشد؟نمیخواهی آغوشت را به روی من باز کنی؟توکه میدانی دوست دارم ببینمت ..چرا زجرم میدهی؟چرا وقتی من راضی ام،نمیبری مرا؟من خسته ام از دنیایت.دل زده ام.دل به کدام بنده ات بسپارم؟به کدام خلقتت؟مرا ازاین انزوا بیرون بیاور.فقط تومیتوانی..خدایا همه چیز من در دستان قدرت توست...میشود بیاید فرشته ات مرا بردارد وببرد؟خدا دل وزبانم یکی شده است.چرا نمیشنوی ام؟کفر است اگر ازخودت بخواهم تمام شود؟درک کن خسته ام.تنم تحمل کشیدن بار زندگی را دیگر ندارد...یا کمکم کن دل بکنم از همه حتی مادرم و زندگی جدیدی بسازم.یا تمام کن این نفس بیهوده ای که میرود ومی آید را

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 8:43

close
تبلیغات در اینترنت