التیام

تعرفه تبلیغات در سایت
صبح زود...صبح خیلی زود...ساعت شش صبح بود.پدر رفت.مادراورابرد .من ماندم وهراس...آشپزی چیز خوبیست.سرگرم کننده است.آهنگ مورد علاقه ام راگذاشتم و مشغول آشپزی شدم...هراس بیهوشی پدرم...هراس اراعه ی ظهر برایم خفه کننده بود...خودم راباقهوه خفه کردم..که خوابم نگیرد...که حواسم باشد...اما انگار خستگی تمام شب هایی که به خواب نرفته بودم جمع شده بوددرونم و درحال بیرون زدن ازچشم هایم بود...ظرف ها رامحکم میشستم.زورمیزدم.تمام خانه را گردگیری کردم مثل هرروز اما شبیه دیوانگان...شبیه آدم های هیستیریک..ساعت 10 شده بود.ساعت 10 صبح ناهار حاضربود.چه ناهاری!!چلومرغ عزیز...راستش برای آن خروس بیچاره دلم کباب شد برای اولین بار ازمیان تمام سالهایی که به این فکر نمیکردم که چه میخوریم...گوشت حیوان بیگناه را...ازخودم بدم آمد...طبیعت وحشی ودرنده خوی انسانی ام رادوست نداشتم...ازمیان ترانه هایم که 4ساعت تمام پخش میشد وتمام نمیشد،درست زمانی که ازفرط خستگی فنجان قهوه ام را روی میز گذاشتم وروی مبل درازکشیدم،آهنگ به چارتاررسید...به همان ترانه ی کذایی...چنان بغضم ترکید واشک های جمع شده ام یک جا فرو ریخت که آرام شدم...از استرس وفشاربیش ازحد...آرام شدم ونگاهم خیره به سقف بود...لذت عمیقیست باصدای بلند گریه کردن...همیشه وقتی تنهامیشدم حتی بی صدا گریه میکردم.این بار باصدای بلند...چه لذت عجیبی داشت...حس میکردم درآسمان روی ابرها راه میروم.احساس سستی زیبایی درمن موج میزد.احتمالا شبیه سستی وبی حالی بعد از یک رابطه ی عمیق وطولانی جسمی.چیز زیادی از بعد از آن حال وهوا تا عصریادم نمی آید...یادم هست بعدازظهر پس ازمدتها خوابیدم.خوابی عمیق.خوابی که چسبید...خوابی که واقعا خواب بود.از فرط خستگی و سرگیجه های عجیب وغریب امروز آن هم وسط مترو وخیابان!بعد از اراعه ی عزیز بااستادی عزیزتر...شبیه مردگان شده بود رنگ و رویم...حالت چشم هایم...بی فروغ...پف کرده...گود افتاده...خستگی مگر شاخ ودم داشت؟ازخواب بلند شدم...هشیار تر شده بودم.حداقل نسبت به صبح.اصلا چیزی از دیروز وروزهای قبل یادم نمی آمد.یادم نمی آمد چراباید ازتوناراحت میبودم.راستش فکرم متوقف شده بود و تمایلی به راه اندازی اش نداشتم...فقط یادم هست نام فرمانده را روی یک کاغذ روی برد بخش دیدم...اراعه ی سمینار کذایی اش!فکر نمیکردم اینجا باشد هنوز...ازکل دانشگاه فقط همین رایادم مانده...هفته ی دیگر...همین ساعت...درست زمانی که من با استاد عزیزم قرار داشتم...واستاد عزیزم ،استاد سمینار اونیز بود...واین یعنی من قراربود فرمانده را ببینم!پس اشک های صبح بی جهت نبود...چندماه پیش که دیدمش خیلی راحت تربودم.اصلا به دیدن وندیدنش فکر نمیکردم.اما امروز نمیدانم این آهنگ مزخرف بامن چه کرده بود...تابه خانه رسیدم هزاربار دنیا دورسرم چرخید...تصور میکنم کمی بامن حرف زدی وبعد از آن چشم هایم رابستم وبه همان خواب عزیز فرو رفتم.یادم نیست چه گفتی وچه جوابی به توداده ام...فقط یادم هست ازناراحتی من پرسیدی.حتی یادم نیست چه پاسخی به تودادم...چقدر خسته ام...میبینی؟همین الان وسط نوشتن همین متن خوابم برد و انگشت هایم روی صفحه ی گوشی عزیزم افتاد..شانس آوردم روی اسمت نخورد:)
خواب امانم نمیدهد...چقدرخوشحالم از این خالی بودن ذهنی وخواب آلودگی پس از این همه وقت رنج و عذاب و خودخوری روحی...این همه وقت کلافگی وبی خوابی...خالی ام از تو...خالی ام از فکر...خالی از خودم...التیام بخش بود...می ارزید...

نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 8:56
برچسب‌ها : التیام,التیام دارو,التیام زخم,التیام سرویس,التیام پاوه,التیام درد دندان,التیام زخم معده,التیام زخم جراحی,التیام سریع زخم,التیام سوختگی,