پرواز رابه خاطر بسپار.پرنده مردنیست

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


مرا ببوس...مراببوس...برای آخرین بار...توراخدانگهدار...که میروم به سوی سرنوشت...بهارماگذشته...گذشته ها گذشته...منم به جستجوی سرنوشت...
درمیان طوفان، هم پیمان باقایق ران ها
گذشته ازجان باید بگذشت ازطوفان ها
به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها
که برافروزم آتش ها درکوهستان ها...آه
شب سیاه،سفرکنم
زتیره راه گذرکنم
نگرتو ای گل من،
سرشک غم به دامن،
برای من میفکن...
چه روزهایی بااین ترانه سرکردم.هنگامی که دانش آموزی در دبیرستان یاس بودم،به مراتب از اکنون خوش سلیقه تر بودم و آگاه تر.ازهنر.ازشعر.بسیارحافظ میخواندم...بسیارمیفهمیدمش...بسیار حافظ میخواندم از حفظ...مشاعره میکردم...مراچه شد؟مثل چیزهای دیگری که ازدست رفت حتمااین خصوصیت ها وتوانایی ها هم نابودشدند.شال گردن جدیدم زرشکی ست.برای مادربزرگ خریده بودم کاموایش را.خودش خواسته بود.اما خب گفت یادش نبوده که ازاین رنگ دارد.من ماندم و چند کلاف کاموای زرشکی...زرشکی زیبا...میبافم برای خودم.شالی وکلاهی شاید...دلم برای استاد تنگ شده است.دلم برای عمو فرهاد هم تنگ شده.عمو هرهفته میگوید کی میروم سینما ببینمش ومن نمیروم...استاد...اصلا حوصله ی بیرون رفتن ندارم...دیروز مریم خواست مراببیند. تمام مدت زجر کشید ازحرف نزدن من...اصلانمیدانستم چه بگویم...وچقدر بدم می آمد ازتکرار آن جمله...مدام میگفت:' خب حرف بزن ' ومن فقط میگفتم :'چی بگم؟'
ذهنم خالی بود.مدتهاست خالیست.وهرروزخالی ترمیشود.شاید از زمان برگشتنم از تهران، تهی شدنم آغاز شد. نمیدانم تاکجا قراراست ادامه یابد.اما حداقل آرامم.شاید چون بعد ازمدتها آرام شده ام،دلم میخواهد درهمین رخوت بمانم.درست است که ساکتم و حرف چندانی برای گفتن ندارم اما بااین حال غمی هم دردلم نیست.یاچیزی که آزارم دهد.انگار روی آب خوابیده ام .شناور ومعلق. ودلم میخواهد این حالت را حفظ کنم. پیش تر اگر حرف نمیزدم از شدت فشار بود. گاهی آنقدر حرف به ذهنم هجوم می آورد که نمیدانستم ازکجا آغازکنم وبگویم.اما حالانه...وفقط مروک این رافهمید...مروک فهمید که سکوتم از روی ناراحتی نیست. سکوتم فقط معنایش نداشتن حرف برای گفتن است.همین.واقعا ذهنم خالی شده از حرف.از فکر.احساسی اگر باشد،زودمی آید ومیرود.هیجانی،شوری،غمی،یاحتی نگرانی...زود تمام میشوند.پیش ازآنکه ذهنم رادرگیر کنند.فقط نمیدانم این خلاء فکری راباید پر کنم یا رهایش کنم به حال خودش؟:)
انگار خودم را سپرده ام به جریان باد.به جریان سرنوشت.گاهی تنم را برمیدارم و میبرم پیش دوستانم.گاهی دوستانم اینجامی آیند...شاید مروک ومحسن را هم دعوت کنم اینجابیایند.ناهید چندین بار آمده.دلم میخواهد مدتی بادوستانم زندگی کنم.احساس سرخوشی میکنم.برای اولین باراست که به روزهای بدی که داشتم میخندم.به روزهایی که درمیان جمع بودم و قیافه ی آدم های شکست خورده رابه خودمیگرفتم.آدم های محزون به گل نشسته.شاید ازوقتی علی رادیدم ازحال آن روزهایم خنده ام گرفت.و همه چیزبه نظرم. بچگانه آمد.نمیدانم.به هرحال،احساس میکنم فهمیدن حقایق ،گاهی آنقدر ها که میگویند تلخ نیست.شیرین است.به گمانم هیچ گاه تلخ نیست حتی.بستگی به زاویه ی دید مادارد.میتوانیم خودمان رادرآتش بیندازیم از فهمیدن اینکه کسی به ما دروغ گفته،میتوانیم از این مساله وازاین آگاهی استفاده کنیم وهمچون پلی ازروی آن ردشویم وبگوییم:'به درک'
بله به درک.دنیا که به آخر نمیرسد از نبودن کسی.دنیا مسیرخودش رامیرود.پس آرام باشید و قوی.تابتوانید هر چه سر راهتان است را بردارید یا اگر زورتان نمیرسد،از رویش عبورکنید.به همین راحتی.:)
آدمی که لیاقت دلبستگی ندارد،لیاقت اهمیت بیش ازحد راهم ندارد.لیاقت اشغال کردن گوشه ای از ذهن را هم ندارد.چون حتی اگر به بدی هایش فکر کنید،درواقع به نوعی به او اهمیت داده اید.پس رهایش کنید.بگذارید برود.اگر کسی ازشما کمک میخواهد کمکش کنید.اما اگر کسی درمنجلابی درحال غرق شدن است و میخواهد شماراهم باخود به منجلابش بکشد،رهایش کنید.حتی اگر میپرستیدش،اگر دوستش دارید،رهایش کنید.چون بارهاکردنش به او کمک میکنید خودش باشد.ودرمنجلابی که برای خودش ساخته دست وپابزند.شما میتوانید رها کنید وبروید و همچنان دوست بدارید.میتوانید بمانید و به مرور زمان احساس تنفر درشما رشد کند...بروید...بهتر است.

  • مطالب مرتبط
  • خاطره ای گنگ
  • خاطره هامیمیرند
  • آیاهنوز آمدنت رابها کم است؟
  • :)میکشد هرجاکه خاطرخواه اوست
  • نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 3:45