دلتنگی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

زبانم بلاخره به شعر بازمیشود پس ازماه ها.معجزه ی چه کسی ست؟کسی با آمدنش شعرم را بیدار کرد و شخص دیگری با رفتنش.دیگری با آمدنش شعرم راخشکاند.وحالا بارفتنش،شاید بار دیگر بتوانم خودم را آغازکنم.شعرم را.احساسم را.من چقدر عوض شده ام.انگار خودم را به سختی به یادمی آورم.به راستی چرا؟چراچنین که منم؟شاید همه چیز راباید به گردن همان جامعه انداخت.نمیدانم. آبان است...زمان کندمیگذرد..هنوز هم من ...بگذریم.
هنوز هم آدم های فضول،فضولی میکنند. هنوز هم خیلی دلش میخواست برایم از فرمانده بگوید.شاید فکر میکرد اخبارش برایم جذاب است.حتی از موسیومیگفت. جالب است برایم که  ..چه احمق بودم که روزی آنقدر اعتمادکردم.لجن بگیرد این اعتماد...همین بود که راه مرا به کلی عوض کرد...چقدر حضورش آسیب های وحشتناکی به تن وروحم گذاشت...وای...حتی نمیخواهم درباره اش بنویسم.
داشتم از چه میگفتم؟ازشعر...ازآبان...
ازآن هم بگذریم.به وقتش خواهم نوشت.
هوا سرد است.هوا سرد وسرد ترمیشود.من فقط خسته ام.از خستگی شعرمیخوانم.شعر میخوانم...نقد میخوانم.فیلم میبینم.وگاهی به سینما میروم...گاهی...شب ها...وفکر میکنم به آدمها وآدمی که کنارم مینشیند...فکر میکنم.اما نگاه نمیکنم.چقدر دلم برای پله برقی مترو تنگ شده...دلم تنگ شده؟نمیدانم.اصلا نمیدانم دلم تنگ شده یانه.ولی به گمانم شده.دلم برای بام تهران تنگ شده.برای دوست مادرم...برای تهران گردی..برای آن روز که با او وهمسر دوست داشتنی اش،ساعت ها درشهر پرسه زدم.برای خوردن چای روی بلند ترین نقطه ی پل طبیعت.دلم برای الهام ومادرش تنگ شده...پیرزن مهربان دوست داشتنی...چقدر به من دل بسته بود درهمان مدت کوتاه...برای پارک نهج البلاغه...حتی برج میلادوتمام مکان هایی که پسرخاله های گرامی دوستش نداشتند وبه نشانه ی اعتراض، بامانیامدند.
دلم برای احساس تنهایی وغربت شب بازگشتنم تنگ شده حتی.همان شب که اشک هایم راگوشه ای از ترمینال جاگذاشتم.وجمله ی موسیو که تامدتها درگوشم زنگ میزد واشکم را پربارترکرد درآن شب طولانی که تاصبح بیدارماندم به انتظارصبح...وازآن پس، همه چیز درمن دگرگون شد.ازهمان شب...کشتی باورهایم سوراخ شد و من غرق شدم میان دریای سرگردانی وتردید.تردید در چه؟ تردید در عشق شاید. عشقی به آن گونه. سرد. خاموش. عشقی که خاکستر زیر آتش بود و گر نگرفت...شاید برای همیشه ازشدت سرما، خاموش شد...نمیدانم...اما دلم گاهی تنگ میشود.دلم گاهی میگیرد.گاهی...گاهی...

نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 12:37
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها