
نمیدانم چند سال است که به خوابم نیامده بودی...دیشب اما دیدمت...همان شده بودی که همیشه میخواستم باشی! جواب تمام سوال هایم را دادی، لبخند زدی...مهربان بودی در خواب. یادم هست روزی را که می توانستم با یک کلیک کوچک، همه چیز را از لپ تاپت ببینم...بدانم و ر...
ادامه مطلب
گلدان عزیزم را رنگ می کنم. نه چندان با شوق...آخرین کوزه ای که رنگ کردم را یادم هست، که با چه سرعتی وباچه دقتی درعرض چند ساعت تمام شد...حالا اما چند روز از شروع رنگ کردنم گذشته و ... حوصله ی کتاب خواندن هم ندارم. حتی گلدوزی وبافتنی ام را هم هنوز از کمد بیرون نیاورده ام. تنها کار مفید این چند روز، مرتب کردن کتابخانه ام بود...کتاب روز وشب یوسف دولت ابادی اینجا روی میزم نشسته و نگاهم می کند. هی می گوی...
ادامه مطلب
خسته ام. آرام بخش ها اثر کرده اند. خواب آمده به چشمم...به هیچ چیز خاصی فک نمی کنم. فردا هم مثل روزهای دیگر می آید وتمام می شود...آن قدر ها هم که فکر میکنم نباید وحشتناک باشد. به هرحال میگذرد ومن میمانم با رنگ هایم.چه قدر وقت است کتابهایم را جمع کرده ام وباحسرت نگاهشان میکنم. رها می شوم..همه چیز تمام می شود...چقدر سخت گذشت...خدایا فقط تو می دانی که برمن چه گذشت...پس فقط از تو میخواهم آرامم کنی..نبینم آنچه رانمیخواهم...فقط همین...دلم میخواست کسانی باشند که نیستند...استاد...کاش استاد بود...کاش ... ...
ادامه مطلب
چه خوب شد که گندم دیر رسید به قرارمان...چه خوب شد که آقای کاف حرف زد ومن نیز.. احساس نزدیکی عمیقی با او داشتم. نزدیکی وآرامش توامان.. این بشر عجیب آرام است. راستش هنوز نفهمیدم چرا میخواست مرا ببیند اما اهمیتی نداشت. حس جالبی بود که دانستم خلوتگاه او هم خیابان قصرالدشت وباغ هایش است. دوباره کاکتوس خریدم..به جای آنان که باد زد و کشتشان. از هر دویشان خواستم یکی برایم انتخاب کنند تا امروز را یادم بمان...
ادامه مطلب
پدرم که به خانه بازگشت، من دراتاق شیری بودم...خستگی امانم را بریده اما حالا که پدر سالم است باید فقط به یک چیز فکر کنم...دفاع...مقدس یا نامقدس...باید تمام توان باقی مانده ام را تا شنبه به کار گیرم...شیری گفت آرام باش. مثل همیشه که آرامی و به ما این آرامش را منتقل کردی دراین چند سال...بی خیال نباش هرچند میدانم نیستی اما آرام باش...آرام... هی دخترک بی نوا ...وقتی شیری می گوید آرام باش خفه شو و بگو چ...
ادامه مطلب
نگاهش میکنم. چقدر شبیه توست که حالا این همه از من دور شده ای. چشم هایم خسته است. بس که چشم دوخته ام به نوشتن... نمی دانم کی قراراست تمام شود. کاش کمی ...فقط کمی...تو هم همینقدر که من به تو فکر می کنم به من فکر می کردی. آن گاه دیگر تو را رها نمی کردم. می دانی؟ درتمام این سال ها یک چیز را خوب یاد گرفتم. اینکه قدر بعضی چیزها را خوب بدانم. حالا دیگر به سادگی از احساسات ناب کسی نسبت به خودم رد نمی شوم....
ادامه مطلب
امروزخستگی مان شکسته شد. آغوش در آغوش،رؤیای سبز بود که خدا می ریختچشم هایت بوی گرسنگی می دادو انگشتان ظریف و نازکتزنده تر،سهم بیداری من در خلوت کتاب های نجیبواژه ها،خونگرم و بی ریابین لب هایمان،جناغ عشق می شکست! آه!عزیزمن!دوباره می خواهمت!برای چینش اشک هایممژه ها،کارگر نمی افتد! قدرت یک حس لازم استکوک یک صدابوی یک تو!و شرحی از کبودی حنجره ام! #محمد_حسن_چگنی_زاده ...
ادامه مطلب
همه چیز احمقانه به نظر می رسد. کاش می دانستم. کاش می دانستم بیشتر. تا بتوانم ازتو نگویم. تابروم. تابدانم که اشتباه نمی کنم. نمی کنم؟ تصمیم گیری سخت است آن گاه که ندانی ...ندانی...اما گمان کنی که بدانی. این صبح جمعه کجا می روم؟ کجابوده ام؟ چه غریب ماندی ای دل...نه غمی نه غم گساری نه به انتظار یاری نه زیار انتظاری... زود به کلاس رسیدم..اما راه برگشتی ندارم.. آمدم ارم... همان جای همیشگی نشسته ام...هی...
ادامه مطلب
یلدا!!!شب یلدا! نمیدانم چرایلداشب است.چرابلندترین شب است؟ وچراکوتاهترین روزنیست؟وچراهمه به هم تبریک میگویند؟ مگرچه اتفاقی افتاده است؟ مگردنیازیباشده است؟ مگرآدمهاآدم شده اند؟من ازتبریک هایشانهم بیزارم.ازیخ زدن دراین شب تاریک وطولانی بیزارم.ازاحساس ترحم یک غریبه برای خودمواینکه به زورکسی رانگهمیدارد...
ادامه مطلب
شب های تهران می کند پنهان صحنه ی بسیار از چشم انسانزین شب های تار مانده یادگار راز بیشمار بهر عاشقانهر شب این سرزمین پر زماجراستیکسو عیش و طرب یکسو رنج و تعب برخیزد همه شب غوغای تهرانقلب یار، بی قرار، کام او رواستعاشق در همه حال، باشد ذکر مثال، بر او داده مجال، شب های تهرانیاران جام باده بر دست دارن...
ادامه مطلب
اولین بار که این دکلمه راشنیدم...اولین بار که ایمیلم را پس ازمدتهاباز کردم واین دکلمه رادیدم...اولین باری که خیلی دیربود. روزی مردی شاید برایت بخواند. من خواستم پیش ازآنکه دیگران برایت بخوانند، دیده باشی تا دلت بیهوده نلرزد.های بانوشوخی نکنچشم خسته بسته میشودقلب خسته می ایستد!زنبیل پیرزنی را بردم که...
ادامه مطلب
کتابی ست زیبا..به دلمان نشسته است...نمایشنامه ای کوتاه اماجذاب...انگار سخن از زبان مامیگوید_نمیدونم..نمیدونم مورین+چی رونمیدونی؟_چراهیچوقت نشد واقعاباتوحرف بزنم یاازت بخوام باهم بریم بیرون..نمیدونم. بگذریم که چند ماه رفتنم به اون خراب شده هم بیشتر مانع این قضیه بود+انگلیس؟آره انگار ازونجاخوشت نمیا...
ادامه مطلب
رعد وبرق امان آسمان رابریده. چشمم بیقراردانه های باران است که بر پنجره ی اتاقم میخورند. انگار تمنامیکنند در را به رویشان باز کنم ومن ازینکه فقط نگاهشان میکنم ازخودم بدم می آید. اگر سردشان باشد چه؟؟چه کسی دانه های باران را گرم میکند؟باورم نمیشود که باید اینجارا ...چقدر خاطره دارم؟ چقدر ناسزا شنیدم.در...
ادامه مطلب
وبلاخره 30 آذر95 هم تمام شد. حالا ساعت 1.18 بامداد اول دی 95است. اینجا من هستم واتاقم. آن بیرون، صدای باران می آید. انگار هرسال یلدا به گونه ای باید دلم گرفته باشد. امسال شاید غریب ترازهرسال. میدانی؟ احساس غربت خیلی دردناک است. به خصوص زمانی که در شهرخودت ،کشورت ومیان مردم ودوستان وخانواده ات هستی وبااین حال حس گنگی به تو میگوید : توغریبه ایباخودت. باخانواده ات. با دوستانت. باکسی که دوستش داری حتی.صدای نفس این روزها کمی آرامم میکند. اینکه میگویم آرام، معنی اش این نیست که خشمگینم یاعصبی یاناراحت. حس بدی ندارم اما تنهاچیزی که برایم آزاردهنده ست ... اصلا گفتنی نیست. صدای نفس وآن یک بار صدای آسمان، برای چند دقیقه باعث میشود که همه چیز رافراموش کنم و همین حالا رادریابم. لذت حال را. واین برایم خوش...
ادامه مطلب
امروز بارانی بود. آمدم منزل دایی جان...من وریاضی وراستین...بعد شام..بعد فیلم" تابستان گرم وطولانی" وبعد هم دایی یک شلوارگرم کن ومسواک نو به من داد وگفت شب راهمینجابمان! وخب مگرکسی جرات دارد روی حرف دایی حرف بزند؟ :( حالا من خوابم نمی آید ... کاش حداقل میل بافتنی وکاموایم راباخودم آورده بودم...پدربزرگ افسردگی گرفته است... فوبیای مرگ...تمام روز وشبم شده فکر کردن وفکر کردن وپیداکردن راه چاره...دارد از بی اشتهایی ازپادرمی آید...چه کاری ازمن ساخته است؟ خدایا راهی پیش پایم بگذار...نشانه ای...طبقه ی بالا تولداست. دست بردارنیستند...ساعت 1.02 بامداد است واین بالش برای من کوتاه است. تاصبح گردنم خشک میشود. البته اگر خوابم ببرد. همیشه خودم را باشرایط تغذیه ی همه وفق میدهم اما هرجایی خوابم نمیبرد...به خص...
ادامه مطلب
سومین روزاز زمستان 95 است. به طور اتفاقی چشمم به چیزهایی خورد که گمان میکردم آنهارا ازبین برده ام. حرفهایی ازتو. وقتی فکر میکنم چقدر حرف میزدیم زمانی وحالا به کجارسیده ایم، تعجب میکنم. هرروز فاصله بیشتر وبیشترمیشود. اما هنوز حسم چندان تغییری نکرده و سرجایش نشسته است.من هنوز بی آنکه دلم برایت تنگ شود، دوستت دارم. برایم عجیب است که به تو وابسته نمیشوم. دراین مدت هم حتی وابسته نشدم. برای تو عجیب نیست؟ امروز حتما برای نفس، سخت است وشاید برای تونیز سخت باشد. آهنگ شاد بهانه بود...بهانه ای برای...مهم نیست. میدانم اگر حرفی بزنم تو اگر بخوانی، حتما برداشت دیگری خواهی داشت واگر نخوانی چه فرقی میکند که حرفم را بگویم یانه. پس میگذریم. حسین خاطره ی کودکی ام راخواند. درکمال تعجب نکات مثبتی هم عنوان کرد وب...
ادامه مطلب
دلم میخواست ازخانه به قصد دیگری بیرون بیایم. قصدی جز رفتن به بیمارستان ومتعلقاتش.خسته بودم. خیلی خسته. پراز فشار عصبی. دلم بام میخواهد. اما تنها. حوصله ی هیچکدام ازین نارفیقان راندارم. البته مروک راهنوز دوست دارم. مریم را هم. کاش نفس اینجابود. ازخانه بیرون آمدم. هوا عجیب کیفورم کرد.آنقدر که دلم میخواست بامترو نروم. دلم میخواست ریه هایم پرشور ازاین هوا...چه بوی خوبی...بوی خاک نم خورده. مقصد سینماسعدی ست. کاموا درمانی :) کلاف های کاموا حتما حالم را جامی آورند. بهتر ازاین نارفیقانند. کاش میتوانستم فقط روی یک نفرشان حساب دوستی بازکنم. فقط یکی. اما به من ثابت شد که نمیشود. منفعتشان به خطرکه بیفتد، آرامششان، رهایت میکنند. به بهانه ی مزاحم نشدن رهایت میکنند. اما میترسند. بله میترسند مرا ببینند و بل...
ادامه مطلب
هواابریست.قراربه باریدن باران است.امروز 17 آبان است.موسیو 25ساله میشود.وما چیزهای زیادی نداریم.کاش میتوانستیم برخی ازحرفهایمان را پس بگیریم.مثل شعری که برای کسی میگویید واز فرط بی توجهی اش،از اوپس میگیرید.میدانی؟رفتار آدم هایی که با آن ها درارتباطیم، گاهی ماراپس میراند وگاهی پیش.تصور کنید باتمام شور واحساستان باکسی حرف میزنید واو در جواب تمام حرفهایتان فقط یک کلمه یاحداکثر چند کلمه تحویلتان میدهد.چه برسر احساستان می آید؟عقب نشینی!بله.درست است.لحظه ای پشیمان میشوید و باخود فکر میکنید که هرگز ازین به بعد بااین شخص اینگونه شفاف رفتارنخواهم کرد.مروک معتقد است شرایط لحظه ای آدم ها روی این گونه دریافت ها وواکنش ها تاثیرمیگذارد و گاهی جواب ندادن ها دلیل بر بی اهمیتی نیست.من اما معتقدم هست.کاملا دلی...
ادامه مطلب
شاگرد جدید:)چقدر احتیاج داشتم.به عبارتی ذوق مرگ شدم.خوشحالم که میتوانم سرم را گرم کنم بازهم...بازهم...کافه شعر هنوز راه نیفتاده است..حسین همچنان منتظر تدبیری ازجانب من است.باید علی را هرشب دریابم. به علی هرروزیادآوری میکنم که میگذرد...حرفهایی میزنم که باورنمیکنم این منم که این چیزها را میگویم!!!!:) شاید این همه توجه به خاطر خودم باشد.شاید چون فکر میکنم اگر کسی آن زمان این حرفهارا به من میزد وکنارم میماند، این همه اشتباه نمیکردم، دلم میخواهد باشم وبه علی که دستش را به سمت من دراز کرده کمک کنم.باکمک کردن به دیگران همیشه احساس زنده بودن وجریان داشتن دربطن زن...
ادامه مطلب
من و همکارانم آرت آرون و لوثی براون و دیگران،37 نفر رو که دیوانهوار عاشق همدیگه بودن روداخل اسکنر ام.آر.آی عملیاتی مغز گذاشتیم.17 نفر از اونها از عشق خودشون راضی بودند، و 15 نفر دیگه دچار شکست عشقی شده بودند،و ما داریم آزمایش سوم خودمون رو شروع کنیم:مطالعه افرادی که بعد از گذشت 10 تا 25 سال از ازدواجشونادعا میکنن که هنوز عاشق همدیگه هستن.بنابراین، این داستان کوتاه اون تحقیقه. 0:34در جنگل های گواتمالا، در تیکال، معبدی وجود داره.این معبد توسط بزرگترین پادشاه خورشید،از بزرگترین شهر،از بزرگترین تمدن آمریکاییها، مایاها ساخته شده.اسمش جاسا چان ...
ادامه مطلب