خرید بک لینک
باران چنان برخاک می زند که انگار سر جنگ دارد با آدم ها...باصدای باران به خواب رفتم و صبح باهمان صدا بیدار شدم. تا صبح بارید. زمین بدجوری تشنه است اما ای کاش کمی صبر می کرد و دیر تر می بارید...یاد این شعر افتادم...چقدر روزی دوستش داشتم...

باران که می بارد،

تمام کوچه های شهر

پر از فریاد من است

که می گویم: 

من تنها نیستم،

تنها، منتظرم

تنها...

باران عجیب بی رحم است...برف بی رحم تر...برف که آمد، تو برگشتی...

برچسب: نویسنده: الینا جعفری تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 17:05

صفحه بندی