فاتحه
-
تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 1:23
شعرهایم از نبودنت خشک شد.نامه هایم،خاک.صدایم را باد دزدید.حالا من بی رنگ تر از آنم که بگویم:xa0دوستت دارم.xa0
باران به شکل الفبا می بارد
-
تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 17:05
[unable to retrieve full-text content]باران چنان برخاک می زند که انگار سر ج&
باران هنوز میبارد( رمز راتو میدانی)
-
تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 17:05
[unable to retrieve full-text content]وای باران باران شیشه ی پنجره را بارا&#
پس لرزه
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 4:52
[unable to retrieve full-text content]یک هفته گذشت. خستگی مفرط از تنم می بار
ابتهاج
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 21:16
[unable to retrieve full-text content]خواست برایش بخوانم...خواندم چه فکر می
فروغ جان
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 21:16
[unable to retrieve full-text content]امشب از آسمان دیدهٔ توروی شعرم ستار
یاد داشت
-
تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 21:16
[unable to retrieve full-text content]خانم مشاور! خانم مدرکی! آن هم زیر عکس م
زندگی وزن نگاهیست که در خاطر ما می ماند
-
تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 9:02
باید با او حرف می زدم. باید می دانست که من کاری نکرده ام. نمی خواستم نفرینش تا آخر عمر پشت زندگی ام باشد. آن هم نفرین بابت چیزی که وجود نداشت و توهمی بیش نبود. می دانی انارک، دخترها اگر به خودشان رحم می کردند شاید جهان جای بهتری می شد. هر چه زخم خورد
فروغ مقدس من
-
تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 9:02
به شعری از فروغ بر می خورم که خواندنش روحم را جلا می دهد. انگار از زبان خودم سخن می گوید...چنین تشابهی را کمتر یافته ام...مگر با فروغ...فروغ انگار خود خود من است بعد از آن ديوانگیها ای دريغباورم نايد كه عاقل گشتهامگوئيا «او» مرده در من كاينچنينخست
Interstellar
-
تاریخ: 1396/8/1 ساعت: 9:02
فیلم عجیبی بود...خیلی عجیب...وخیلی غریب...خوابم نمیبرد از فکرش...واقعا یک ذهن چقدر باید تخیلی باشد تا بتواند چنین چیزی بسازد؟ نولان...نولان را می گویم که حاضر نبودم فیلم هایش را ببینم...میترسم چشمم را ببندم وبه خواب روم
زندگی...
-
تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 16:38
یاد یک تکه از یک دیالوگ افتادم: آدم هر قدر که سنگدل و سفت وسخت باشه بیم اینکه هر وعده ی دیدار وعده ی آخرباشه، دلشو نرم میکنه...به ترانه ی لحظه های معین گوش می دهم.xa0 به یاد روزهای نوجوانی که عاشق این ترانه بودم...به یاد جاده ی چالوس...لحظه ها رو باتوب
پاییز
-
تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 16:38
نمیدانم چند سال است که به خوابم نیامده بودی...دیشب اما دیدمت...همان شده بودی که همیشه میخواستم باشی! جواب تمام سوال هایم را دادی، لبخند زدی...مهربان بودی در خواب. یادم هست روزی را که می توانستم با یک کلیک کوچک، همه چیز را از لپ تاپت ببینم...بدانم و ر
۱۶مهر ۹۶
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 12:11
پس چه کسی بود اگر خودت نبودی؟گاهی به تو فکر می کنم. گاهی به آن زن. به فرزندش. هنوز قیافه ی دخترش را به یاد دارم. تقصیر فیس بوک بی معنی ست. آدم را تا کجا می کشاند...عکس های قدیمی...عکس های زنی که ادعا می کرد مرا می فهمد و در جواب لرزش صدایم گفت چه احساساتی! متولد چه ماهی هستی؟دلم برای خودم می سوزد. ب...
گل پامچال
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 12:11
نمی دانم چرا امروز این ترانه ی دوران کودکی ام در ذهنم تکرار شد...نمی دانم یاد چه افتادم...یاد چه کسی؟ شاید دلم گرفته است...شاید دلم تنگ است...شاید دلم گریه می خواهد و اشک هایم نمی آیند...دیروز وقتی در باغ ارم نشسته بودم، دلم می خواست تنها بمانم و هیچکس به من نرسد...تنها بمانم و زل بزنم به آن دخترکی ...
تقدیم به گندم عزیزم
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 12:11
در آن پارک دنج که خیلی پارک بود، در آن نقطه ی دور از شهر که درست وسط شهر بود، روی یک نیمکت نشستیم. تو به صدای آب گوش دادی و درخت های خرمالوی رو به رویمان را نگریستی، من به تو. دلت می خواست همان جا بنشینیم وحرف نزنی...دلم میخواست برویم وحرف بزنی...رفتیم...قدم زدیم...از نمازی به سمت ستاد...تو از دختری...
آملی
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 12:11
بعد از مدتها دلم هوای ساز دهنی کرده...به خصوص آن تکه ی اول یکی از قطعات یان تیرسن در فیلم آملی...عاشق موزیک این فیلم هستم...در بدترین شرایط آرامم می کند. چند روز پیش زل زده بودم به پسر جوان بلند قامتی که کنار مترو ایستاده بود و ساز دهنی می زد. دلم نمی خواست چشم از او بردارم. خیره نگاهش می کردم. حالا...
خسته ام هنوز
-
تاریخ: 1396/7/7 ساعت: 20:16
عصر خفقان آوری ست. صبح کمی راه رفتم .. با اتد وبهار بعد ازمدت ها همین نزدیکی خانه ی گرامی صبحانه میل نمودیم...اتد هم دیگر بامن مثل سابق نیست. سردی متقابلش را حس می کنم. به خانه که برگشتم کتاب هایم را مرتب کردم. فقط مانده جزوه ها وکتاب هایی که باید برای دکترا بخوانمشان...هنوز مرددم. کاش رییس اینجابود...
دیر نیست برای شروع؟
-
تاریخ: 1396/7/7 ساعت: 20:16
گلدان عزیزم را رنگ می کنم. نه چندان با شوق...آخرین کوزه ای که رنگ کردم را یادم هست، که با چه سرعتی وباچه دقتی درعرض چند ساعت تمام شد...حالا اما چند روز از شروع رنگ کردنم گذشته و ... حوصله ی کتاب خواندن هم ندارم. حتی گلدوزی وبافتنی ام را هم هنوز از کمد بیرون نیاورده ام. تنها کار مفید این چند روز، مرت...
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد...
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
روزهای آخر است اما هنوز زود است برای حرف زدن از این روزها. دکتر عزیز فرمودند سعی کن آرامشت راحفظ کنی...درامریکا طوفان آمده...ودیگر اینکه امروز دانشگاه لجن عزیزمان ششصد تومان پول بی زبان را با وقاحت از من گرفت تا اجازه ی دفاع بیابم...بگذریم ازاینکه چه قدر دعوا راه انداختم. بگذریم ازاینکه چه قدر عوضی ...
خداحافظی سخت است
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
مقاومت این روزهایم دربرابر خوردن آرام بخش کاملا بی فایده است...باهیچ چیز آرام نمیگیرم. انگار در یک گر گرفتگی مدام اسیر شده ام...هرچیز کوچکی حالم را دگرگون می کند. حساس شده ام...زیاد...ترسو تر از همیشه.. کاش شیری عزیز را می دیدم و آرام می گرفتم. وجودش آرامش خاصی دارد...چند روز پیش بود که غر می زدم بر...