یلدای مرده ی من - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 6:17
یلدا!!!شب یلدا! نمیدانم چرایلداشب است.چرابلندترین شب است؟ وچراکوتاهترین روزنیست؟وچراهمه به هم تبریک میگویند؟ مگرچه اتفاقی افتاده است؟ مگردنیازیباشده است؟ مگرآدمهاآدم شده اند؟من ازتبریک هایشانهم بیزارم.ازیخ زدن دراین شب تاریک وطولانی بیزارم.ازاحساس ترحم یک غریبه برای خودمواینکه به زورکسی رانگهxa0میدا...
شب های تهران - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 6:17
شب های تهران می کند پنهان صحنه ی بسیار از چشم انسانزین شب های تار مانده یادگار راز بیشمار بهر عاشقانهر شب این سرزمین پر زماجراستیکسو عیش و طرب یکسو رنج و تعب برخیزد همه شب غوغای تهرانقلب یار، بی قرار، کام او رواستعاشق در همه حال، باشد ذکر مثال، بر او داده مجال، شب های تهرانیاران جام باده بر دست دارن
زندگی - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 6:17
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته ومن به کسی فکر می کنم که دارد زیر پنجره ی اتاقم ماشینش را می شوید...چقدر خوابم نمی آید. دلم رادرد درآغوش کشیده. به فردا فکر می کنم. به فردای فردا. به اینکه به قول مروک چقدر همه چیز بهتر بود قدیم تر ها.اما دلش نمیخواهد یادش بیاورم. شاید می ترسد.xa0 مردک اسم تورا می آورد. ومن و...
دریا ی شور انگیز چشمانت چه زیباست - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 6:17
سمینار ارجمند روبه اتمام است. بسی خسته ام. شیری کمی دیر تصمیم گرفت موضوع جدیدی را به پایان نامه ام ربط دهم و به آن اشاره کنم. اما آن قدر موضوع جذابی بود که نتوانستم روی حرفش حرف بزنم. چقدر راضی ام که پایان نامه ام را همان چیزی که اصلا فکرش رانمیکردم انتخاب کردم...مسیرم تاحدی عوض شد. والبته راهم را ن
پریسا...باده گساران - تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 6:17
می رسم به یک ترانه ی خاطره انگیز که روزی ...همان که صبح کنکورش را بااین ترانه آغاز کرد و آن کنکور لعنتی ما را دریک مسیر قرارداد:) باتمام آن اتفاق ها هنوز این ترانه رادوست دارم. حتی آن آلبوم های شجریان را هنوز دارم...لطفی، کلهر، کیوان ساکت...همه راهنوز دارم...۶سال بود که گوش نداده بودمشان...دلم برای ...
اگربودی - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
روزی که تورفتی xa0رابه یاددارم. ..سرخاکت نشسته بودم.همه برایت اشک میریختند.ضجه میزدند.من امانمیدانم چراگریه نکردم.حتی یک قطره اشک نریختم! فکرمیکردنددیوانه شده ام.چونxa0 به نامت روی آن سنگ سردوسیاه خیره شده بودم وگل هایی که برایت پرپرمیکردندرامیشمردم. به شعری که برایت نوشته بودندنگاه میکردم.شعرپدربزر...
خاطره هامیمیرند - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
سال آخر..ترم آخردانشگاه وآدمهایش ودرودیواروکلاس وتخته هایش شروع شده است ومن نمیدانمدقیقاچه حسی ست که به جانم افتاده.این روزهاآدم گریزشده ام.احساس میکنم بایدازتمام افرادی که چهارسال باآنهادرس خواندم ومهمترینxa0سالهای زندگانیم راباآنهاودرکنارآنهاگذرانده ام ،دوری کنم.به بعضی هایشان حسی شبیهxa0تنفردارم ...
میخندد همراه تو اشک آخر من - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
فکر میکنم کمی دست وپایم بی حس شده. انگار ماهیچه هایم تعجب کرده اند. آدم های خیلی عوضی حتما همیشه راهی برای توجیه خودشان میابند. شک نکن. حالامیفهمم که قصیده ی زندگی چیست، که زندگی غزل ندارد. زندگی با این آدم ها نفس کشیدن زیر لجن است.چقدر اینجا سرد است. باید کاری کنم. همینطوری نمیتوانم دست روی دست بگذ
امراله - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
دیدمش... آن نوجوان ۱۴ ساله را که هرگز کودکی نکرده بود. انگار بچه ی پنج ساله ای را یک باره سی ساله کنی...... دیدمش و رسیدم به آنچه میخواستم..آن چه تمام این مدت ولعش را داشتم....لذت این دیدار، آن قدر بود که در وصف نگنجد... تنها به لجنزار زندگی اش فکر میکنم. به مادر وپدرش..که چه بی رحمانه اورا به دنیا
مرورمیکنم خودم را - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
نوشته های سال آخر رامیخوانم...۹۲...چه قدر عوض شده ام. حتی قلمم...زیباترمینوشتم. حالا تلخ تر. مزخرف تر..بی پرواتر. تمام چیزهایی که فراموش کرده بودم را به یاد می آورم... روزی که برای اولین بار کسی به من بی احترامی کرد. برای اولین بار به من ابرازعلاقه شد یا تمام اولین بارها...برایم لذت بخش است. مسیری ک
های بانو شوخی نکن - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
اولین بار که این دکلمه راشنیدم...اولین بار که ایمیلم را پس ازمدتهاباز کردم واین دکلمه رادیدم...اولین باری که خیلی دیربود. روزی مردی شاید برایت بخواند. من خواستم پیش ازآنکه دیگران برایت بخوانند، دیده باشی تا دلت بیهوده نلرزد.های بانوشوخی نکنچشم خسته بسته میشودقلب خسته می ایستد!زنبیل پیرزنی را بردم که
گندم - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
برای تومینویسم که امروز شانه به شانه ی من قدم زدی. نمیدانی چه ساده ودرعین حال عمیق دوستت دارم. انگار جزیی ازخانواده ام هستی. تو بودی که مرا با این دنیا دوباره پیوند دادی. توبودی که رفیق ماندی زمانی که همه مرا رهاکردند. توبا همان چشم های گیرا و دست های گرمت مرا به خودم بازگرداندی...هرچه بیشتر می شناس
تقابل - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
یوگی جان که بیاید برایش جشن میگیریم. یک جشن کوچک چند نفره. گندم گفت یوگی خیلی تنهاست. آن قدر که از فراموش شدن می ترسد. ومن حس کردم یوگی باید بداند هرگز فراموش نمیشود. یوگی نباید بترسد. او لیاقت ماندن در ذهن آدم ها وقلبشان رادارد. چراباید دردنیای فکری اش میان این همه آدم که دوروبرش هستند تنهابماند؟ د
امروز..تولد... - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 8:40
ازصبح رفته بودم پی کارهای مربوط به سمینار عزیز...بدون صبحانه، بدون ناهار...تولد یک نفرازبخش بود وبازجای شکرش باقیست که کمی کیک خوردم....چه رسم مسخره ایست که کافه هدایت تاساعت ۷ سالادش حتی آماده نیست! فکر نمی کنند کسی درحال تلف شدن است؟ فکر کن بعد از کلی خستگی ساعت ۱۰ شب به منزل عزیز برسی و بعد پنج ک
قهر - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 4:59
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
کوچه گردان - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 4:59
کوچه گردان تمام شد. پاهایم توان نشستن هم ندارند. به این فکر میکنم که باتمام ناراحتی های این چند روز، همین که خانه ای دارم وتختی که میتوانم ازفرط خستگی روی آن پخش شوم شاید لذت بخش ترین حس زندگی ست. حتی اگر قهرباشیم. چشم هایم تقریبا باز نمیشوند. اصلا نفهمیدم چقدر سخت گذشت...سخت ترین قسمتش هم جاروکردن
نمیگذارندم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 4:09
هوای ِ روی ِ تو دارم نمی گذارندممگر به کوی ِ تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشتنگاه کن که به دست که می سپارندممگر در این شب دیر انتظار عاشق کشبه وعده های ِ وصال تو زنده دارندم غمم نمی خورد ایام و جای ِ رنجش نیستهزار شکر که بی غم نمی گذارندم سری به سینه فرو برده ام مگر روزیچو گنج
۱۴خرداد - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:00
کسی برایت نمیماند. بیخود دست وپانزن. به تنهایی خوکن.خوب شد که حرف زدیم. خیلی چسبید. خب پدراست دیگر...مامان هم حرف زد. مدتیست زبان هم رامیفهمیم. دیگر دعوایابحث نمیشود. نقاط مشترکمان زیادشده. پایان نامه م افتاد گردن خودم...دیشب خراب شد آخرین رفاقتم. یک بدقولی عمیق...وحشتناک...چقدر آدم ها راحت زیر قولش
تهران...خرداد... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:00
تمام فکر وذهنم درگیر یک صحنه است. مردی که روی زمین افتاده بود و دربرابر مشتی لاشخور، فقط توانست بگوید آقا ...وجمله اش برای همیشه ناتمام ماند...متاسفم...تمام بدنم لرزید...برای فقط یک لحظه، پدرم را به جای آن مرد تصور کردم و تمام وجودم فرو ریخت...متاسفم...متاسفم ومیدانم تاسف من هیچ چیز راتغییرنمیدهد...
ملکه زیبایی لی نین - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:00
کتابی ست زیباxa0..به دلمان نشسته است...نمایشنامه ای کوتاه اماجذاب...انگار سخن از زبان مامیگوید_نمیدونم..نمیدونم مورین+چی رونمیدونی؟_چراهیچوقت نشد واقعاباتوحرف بزنم یاازت بخوام باهم بریم بیرون..نمیدونم. بگذریم که چند ماه رفتنم به اون خراب شده هم بیشتر مانع این قضیه بود+انگلیس؟آره انگار ازونجاخوشت نمی...

برچسب‌های مرتبط

برسد به دست تو | جان من بخند | دیوانگی هم عالمی دارد | دیوانگی شاعری | وارونگی هوا | وارونگی فیلم کامل | خواب زدگی | خواب زدگی چیست | خواب زدگی نوزادان | یلدای 95