منزل دایی جان...
-
تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:24
امروز بارانی بود. آمدم منزل دایی جان...من وریاضی وراستین...بعد شام..بعد فیلم" تابستان گرم وطولانی" وبعد هم دایی یک شلوارگرم کن ومسواک نو به من داد وگفت شب راهمینجابمان! وخب مگرکسی جرات دارد روی حرف دایی حرف بزند؟ :( حالا من خوابم نمی آید ... کاش حداقل میل بافتنی وکاموایم راباخودم آورده بودم...پدربزر...
کسی رادیده ای که ذاتاموسیقیدان باشد اما بخواهد نویسنده شود؟
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:26
سومین روزاز زمستان 95 است. به طور اتفاقی چشمم به چیزهایی خورد که گمان میکردم آنهارا ازبین برده ام. حرفهایی ازتو. وقتی فکر میکنم چقدر حرف میزدیم زمانی وحالا به کجارسیده ایم، تعجب میکنم. هرروز فاصله بیشتر وبیشترمیشود. اما هنوز حسم چندان تغییری نکرده و سرجایش نشسته است.من هنوز بی آنکه دلم برایت تنگ شود...
طعم شیرین خیال
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:26
به تدریج اتفاق می افتد. گم شدگی . درمیان انبوه آدم ها. آنجاکه فکر، برده ی دیگری میشود. آنجاکه آدم خر میشود. خودم را گم کرده ام. امروز درآینه هیچ کس نبود. هرچه نگاه کردم، کسی به من خیره نشد. تصورکن چند سال خودم رانبینم و بعد، یک صبح زمستانی، ازخواب بلند شوم و کسی را درهنگام شستن صورتم درآینه ببینم. پ...
خانه...
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:06
تونمیتوانی قلب کسی را نشانه روی و آنگاه انتظار بخشش داشته باشی. عذرخواهی، احمقانه ترین جمله ای ست که در کلام میشناسم. به خصوص وقتی کسی نداند چرا عذرخواهی میکند. ازسرچیست؟ رفع تکلیف؟ کدام تکلیف؟ اصلاچه اهمیتی دارد این حرفها؟ برای من آن هم دراین شرایط. درواقع به تنهاچیزی که فکر نمیکنم ناراحت شدن یانشد...
خستگی ازنوع مفرط
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:05
چقدر خسته ام... برعکس دیشب که تا خودصبح بیداربودم وبه مادرم نگاه میکردم واوبه من نگاه میکرد، امشب آنقدر خسته ام که حتی عصر سرکلاس با آرمان وقتی یک تمرین برای حل کردن به اودادم سرم روی شانه ام افتاد.. چرت میزدم...درعرض دوسه دقیقه...ازصبح زود تاهمین حالا درگیربودم.. تاظهر کارهای بیمه وبیمارستان ودوندگ...
روزسوم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:05
احساس میکنم درحال انفجارم. خالی های وجودم پرشده اند. درعرض همین سه چهار روز. چرا همه فقط چشمشان به من است؟چرا همه چیز گردن من است؟ روزبه اصلا انگار وجود ندارد. دریغ از ذره ای مسوولیت... چقدر خسته ام... صبح ناهار را آماده کردم. یک چشمم به غذابود وچشم دیگرم به مقاله ای که باید برای امتحان میخواندم. ما...
به نام پدر
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:05
حالا روی تختی خوابیده که چهار روز پیش روی آن به خود میپیچید و به مادرمیگفت مواظب بچه هاباش!حالا ازبیمارستانی خلاص شده که چهار روز پیش، آن خانم دکتر جوان ازاتاق عمل بیرون آمد وچشم درچشم مادرم گفت بیمارتان دوبار باشوک برگشته است ، امیدوار نباشید بماند...تمام تنم شکل فریاد است. شکل بغض... پدر برایم تعر...
رفیقی که خالی ازخلل است
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:05
آرامش بعدازطوفان، آرامش عمیقیست. عمیق وکمی ترسناک. ترس ازدست دادن. ترس شروع دوباره ی طوفان. شب ها سرم به بالش که میرسد ازفرط خستگی، تاده بشمارم خوابم برده است.عجیب خسته ام...دردکهنه ی پای راستم برگشته است. اما زیاد فرصت نمیکنم به آن فکر کنم. شب ها پایم را که زیر پتو صاف میکنم تازه میفهمم چقدر دردناک...
هزارو یک نفری...به جنگ بادل من...برای این همه تن چه کنم
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:04
دلم میخواست ازخانه به قصد دیگری بیرون بیایم. قصدی جز رفتن به بیمارستان ومتعلقاتش.خسته بودم. خیلی خسته. پراز فشار عصبی. دلم بام میخواهد. اما تنها. حوصله ی هیچکدام ازین نارفیقان راندارم. البته مروک راهنوز دوست دارم. مریم را هم. کاش نفس اینجابود. ازخانه بیرون آمدم. هوا عجیب کیفورم کرد.آنقدر که دلم میخو...
؛)
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:04
کافه شعررا چندروزدیگر افتتاح میکنیم. کمی خوشحالم وبسیار خسته. امروز چند کلاف کامواخریدم. حس نابی بود. حالم رابهترکرد. صبح هم به بیمارستان رفته بودم تاجواب آزمایشهای پدر رابگیرم.مژده رادیدم. درآزمایشگاه. باورم نمیشد برای خودش خانومی شده بود. آن هم دربیمارستان قلب کوثر. خوشحال شدم. بعد، آنقدر هوا خوب ...
ودیگر هیچ
-
تاریخ: 1395/9/12 ساعت: 20:04
نوشته های این چند روز را یکی یکی برمیگردانم. شاید دیگر برایم مهم نیست که خوانده شوند یانه. زمان نوشتنشان دلم نمیخواست کسی بخواند.اما حالا اهمیتی ندارد. حساسیتم هنوز سرجایش نشسته. زودرنج شده ام. هنوز خسته ام. فرصت خوابیدن ندارم. همچنان مهمانان می آیند ومی روند. ذهنم شلوغ شده است. حوصله ی خیلی هایشان ...
شکوه نامه یا...؟
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:04
گاهی حکمت اتفاق هارا درک نمیکنم.به تدریج همه چیز کم رنگ وکم رنگ ترمیشودچقدر این به تدریج را دوست دارم.پذیرفتن را ساده ترمیکند.پذیرفتن مرگ عزیزی که سالها روی تخت افتاده وبیمار بوده راحت تر از وضعیتی چون ازبین رفتنش در تصادف است.دوست داشتن یک شخص نیز مشابه است.نمیفهمم اگر قراربراین بود چرا صلحی بین ما...
سیمرغ جان یاسیمرغ جان
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 0:04
بگذار فکر کنند من وتو عوض نشده ایم دردنیایی که عوض شدن نشانه ی بزرگ شدن است.گاهی هم عوضی شدن.رفیق جان، صدایت را شنیدم. آرام شدم. آرام... دنیاازتنم گشاد شد. از دردهایت برایم گفتی. ومن فکر میکنم آدم با تحمل دردهایش بزرگ میشود نه با عوض شدن. امروز دانستم که میخواهم تا انتهای نفس کشیدنم، باتو رفاقت کنم....
امروز 17 آبان است.اینجا...است
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 7:23
هواابریست.قراربه باریدن باران است.امروز 17 آبان است.موسیو 25ساله میشود.وما چیزهای زیادی نداریم.کاش میتوانستیم برخی ازحرفهایمان را پس بگیریم.مثل شعری که برای کسی میگویید واز فرط بی توجهی اش،از اوپس میگیرید.میدانی؟رفتار آدم هایی که با آن ها درارتباطیم، گاهی ماراپس میراند وگاهی پیش.تصور کنید باتمام شور...
امروز16آبان است.اینجا شیرازاست
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 12:36
شاگرد جدید:)چقدر احتیاج داشتم.به عبارتی ذوق مرگ شدم.خوشحالم که میتوانم سرم را گرم کنم بازهم...بازهم...کافه شعر هنوز راه نیفتاده است..حسین همچنان منتظر تدبیری ازجانب من است.باید علی را هرشب دریابم. به علی هرروزیادآوری میکنم که میگذرد...حرفهایی میزنم که باورنمیکنم این منم که این چیزها را میگویم!!!!:) ...
:)......
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:45
روزهایی که ازصبح درخانه تنهاهستم رادوست تر میدارم.میتوانم هرغذایی دلم میخواهد اختراع کنم.مادربزرگ میگوید:'توعاشق آشپزی هستی دختر'آشپزی ،روحیه ام را عوض میکند.هیجان آوراست.به خصوص روزی که مادر میگوید هرچه خودت خواستی درست کن...آخ...شیرین ترین جمله ایست که میشنوم...مادر میگوید علاقه ی من به آشپزی به ع...
خوابم یابیدارم؟
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:45
شنبه های مریض من...شنبه های آلوده به اضطراب،یاس،خستگی،بیخوابی...من خسته از بی خوابی ام.هربار میخندد،تنم به انزجار میرسد.چرا خفه نمیشود؟شب ازنیمه گذشته است و در مغزم فقط یک چیز تکرارمیشود.صدای خنده.خنده ای که حتی سعی نمیکند صداندهد...مثل یک سوت ممتد..صدبار...هزاربار...درذهنم تکرارمیشود.دلم میخواهد مغ...
دیروز
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:45
عمیقا حالم به هم میخورد ازواژه ی خودکشی. حالم زمانی بیشتر به هم میخورد که ناخواسته وارد ماجرایی میشوم که نباید. میان دل نگرانی ها ودغدغه های خودم...امروز به شدت احساس تنهایی کردم. احساس ضعف کردم. پای راستم بیشتر ازهمیشه دردمیکرد اما چند ساعت راه رفتم...چرا؟ چرا دلم باید به رحم آید؟ ازخودم بدم آمده. ...
دوستی نیزگلیست...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:45
باتمام تمایلم به ماندن درخانه،هنگامی که رفیقی گفت میخواهدمراببیند،به یک ساعت نکشید که برای دیدارش آماده شدم ورفتم تاببینمش.رفیقی که چندان صمیمی نیست اما شاعرخوبیست و شعر،بهانه ی رفاقت ماست.یک سال و اندیست که میشناسمش.زمان کوتاهیست.برای اعتماد کافی نیست.اما برای رفاقت کافیست.برای دوست داشتن،کافیست.مر...
عباس حیدری
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:45
من پر از فکر های دلتنگیو تو با زندگی نمی جنگیغرق در روزگار خود هستیو چه بی بهانه دل سنگی تو از این راه رد شدی از منپایت انگار پای رفتن بودمن به خود آمدم ولی عشقت مثلِ یک طناب محکم بود از دلم رد شدی و من مُردمپشت دیوار ها تَرَک خوردممثلِ یک بره باختم در خوداز همه گرگ ها کتک خوردم قلبِ من شکسته شد انگ...