گلبن بی خار تویی؟ - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:46
دیدم یه شب توبرکه ی خواب دستای تو آیینه وآب پروانه ها رو شونه ی تو خورشید وماه،همخونه ی تو... توقلبمون بارون گرفت شهرو به هم زدیم تااون ور رنگین کمون باهم قدم زدیم... توچشم من شیرین تره خواب توازبیداری هام باید تو روپیداکنم تعبیر رویاهام... شعرهای علیرضا آذر انگار با آدم حرف میزنند...زیبا...زیبا...آ...
آشتی - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:23
درمن منی ست، در گریز ازمن، برای تو... آشتی نکنم،چه کنم؟ بهرام حمیدیان
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است... - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:23
چیزی به رسیدنش نمانده.همیشه منتظرش بودم.امسال اما نه.پاییز را میگویم.غربت عجیبی باخودش به همراه می آورد.آبان وآذرش در راهند...چه ماهی حسرت آلودتر ازآبان؟کدام ماه غم انگیز تر ازآذر؟ومهر که پلی است از تابستان به آبان...به آذر...به عمق پاییز...پاییز رانمیشود نوشت.پاییز راباید فقط حس کرد.باید هوایش را ن...
گناه - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 12:16
خب اشتباهی بود..اشتباهی بود ورویش رانخواندم وریختمش...ریختمش درچشم پدرم و از سوزش،ناله اش به هوارفت...اگر نابینامیشد ،خودم راکورمیکردم...والبته که بیشتر تقصیر کسی بود که آن قطره ی کذایی را به اشتباه به دستم داد وگفت همین است.بریز...اما به هرحال من ریخته بودمش...من...چه وحشتناک بود..چه حس غریبی...تاب...
دایره ی لغات - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 8:56
خب ترانه وشعر ودیالوگ هم پس زده شد.گزینه ی بعدی چه میتواند باشد؟کاش چیزی بود که دوستش داشتی.که قبولش داشتی.نه.نیست.نبود.گشتم.احساسات آدمی پیش پاافتاده اند.چه راحت میتوان گفت این جمله را.چه راحت زندگی کسی که تمام جان ومالش را صرف احساسات پیش پا افتاده اش میکند،نادیده گرفتم وتاییدت کردم.چه مسری ست این...
من بدبودم اما بدی نبودم - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 8:56
من بد بودم.. من بد بودم.من ...من...حال من بد بود.اما گوشه ی اتاقم دراز کشیده بودم.درازکشیده بودم که کسی نبیند مرا.که کسی نشنود مرا.میدانی فرق من وتوچیست؟توکه دلت میگیرد،من سرا پا ،تو میشوم.من خودم را فراموش میکنم وتومیشوم.باتمام وجودم،گوش میشوم برای شنیدن.حس میشوم برای هم دردی.رابطه،معامله نیست.دوست...
تشویش - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:09
مقاله ی زیبایم رامیخوانم.پایان نامه ی گرامی باید پیش رود.باید...کدام باید؟حواسم نیست.حواسم به فرداست.حواسم به دیروزاست.حواسم همه جاهست اما اینجانیست.باید بنویسم تا شاید آرام شوم.هرچند آرامم.فقط گیج وحواس پرت شده ام.حالتی که بیشتر اوقات دچارش هستم.انگار همیشه دردنیای افکارم چنان غوطه ورم که نمیدانم چ...
دلابسوز - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 12:47
همه میپرسند:چیست در زمزمه ی مبهم آب...چیست درهمهمه ی دلکش برگ..چیست دربازی آن ابرسپید...روی این آبی آرام بلند...که تورامیبرد اینگونه به ژرفای خیال...یادش بخیر این ترانه ی زیبا...نمیدانم چرا امروز یادش افتادم.نمیدانم سالها پیش چرا ...فقط یادم هست این ترانه مرا یاد تومی انداخت...نمیدانم چرا.حتی نمیدان...
مارا به جبر هم که شده سربه زیر کن... - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 15:45
کم کم احساس میکنم دلم برایت تنگ شده...نمیدانم شاید هم واقعا تنگ نشده.اما خوابت رامیبینم.فرمانده ورفیقش هم هستند.من وتورا نگاه میکنند.فقط همین.فرمانده مدتهاست درتمام خواب های من تماشاچی ست.صدایش راحتی از یاد برده ام...باورت میشود؟راستش خودم هم باورم نمیشود.پس دروغ نگویم بهتر است.صدایش را ازیادنبرده ا...
سیدمهدی موسوی - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 12:17
xa0 سالهاست اشعارش رامیخوانم...اشعار تلخ وگزنده اش را دوست تر میدارم.اما این یکی امروز بیشتر به دلم نشست.فقط امروز می پری از میون یه کابوسوسط اشک و موی آشفتهاس ام اس میزنی که گریه نکن!اتفاق بدی نمی افته..درد داری و باز میچرخیمث انگشت توو مدادتراش!نگرانی شبیه یه بچهواسه تنهایی عروسکهاشمثل اینه که خست...
گذشته - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 12:17
دقیقا نمیدانم چه مرگم شده.اما به شدت بی حوصله ام.ساکت.عصبی.انگار باهمه سرجنگ دارم.دلم میخواهد باکسی حرف نزنم.زود از کوره در می روم.سرم را با تماشا کردن فیلم هایم گرم میکنم اما بی فایده ست.حتی بدتر است...نمیدانم چرا.چه شد که دوباره اینگونه شدم؟شاید مکالمه ی چند شب پیش باعث شد همه ی گذشته جلوی چشمم بی...
مرگ به تاچنین زندگانی - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 16:48
نمیدانی چه دردی دارد فهمیدن بعضی ازحقایق...دلم میخواست کنارت بودم وتنگ میفشردمت دوست من...دلم میخواست وقتی این حرفها رامیزدیم،چشم درچشم هم باشیم.رو در روی هم.سرنوشت دون مایه.آی سرنوشت مارا بنگر...مرا خوب بنگر.به خواسته ات رسیدی؟اعترافات من انگار تمامی ندارند...اشک میریختم.زنگ میزدم به هرکس که فکرش ر...
شهریور است... - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 22:30
صدای سالار عقیلی درگوشم تکرارمیشود..مرا رهامکن مرا رهامکن...امروز راخانه ماندم.بااینکه به علی گفته بودم میروم ببینمش.ببینمش تا نصیحت های لازم را به گوشش بخوانم.میدانم به احتمال زیاد بی فایده است...بچه ها دراین سن وسال نصیحت پذیر نیستند که نیستند.اما خوبی علی این است که میداند.کاملا میداند که حسش نسب...
سردرد - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:11
آغاز راهم چون به عشق تو رقم خورد با من بمان تا انتها مرا رها مکندر این سیاهی ای خدا مرا رها مکن ای آشنا بی آشنا مرا رها مکنبا این هوا عمری نفس کشیدم ای خدامیمیرم اینجا بی هوا مرا رها مکنچون کشتی شکسته ای که غرق می شودبه حال خویش ناخدا مرا رها مکنچو رود جاریم مگر تو مقصدم شویبه دست های ناکجا مرا رها ...
گفتم که برخیالت راه نظرببندم...گفتا که شبروست او ازراه دیگر آید - تاریخ: 1395/6/14 ساعت: 6:31
چه عمر کوتاهی داشت مهربانی ات...چه زود گذشت...دوباره کارت آغازشد...والبته که نباید مزاحم کارتوشد...گله هایت را کردی و پاسخش رانخواستی بشنوی...شاید عدالت واژه ای ست بی معنا که ماساخته ایم.حتی انصاف...شاید توبی انصاف نیستی...نمیدانم...اصلاخودم هم نمیدانم به توچه گفته ام...برای همین تمام حرفهایم را پاک...
گفتم آهن دلی کنم چندی...ندهم دل به هیچ دلبندی... - تاریخ: 1395/6/14 ساعت: 6:31
بازگشتم به اتاقم ...به ریشه ام...چمدانم رابازکردم...لباس هایم را وعطرم را سرجایشان گذاشتم...اتاقم را تمیز ومرتب کردم وچشمم خورد به لوح تقدیری که ...اشکم سرازیرشد...مادرم میگوید پای چشمانم گود افتاده است...مادراست دیگر...پای چشمان دخترش را هم میبیند...چنان مرا درآغوش کشید واشک ریخت کهازخودم شرمنده شد...
دل میرود زدستم.. - تاریخ: 1395/6/14 ساعت: 6:31
چشام بسته ست... جهانم شکل خوابه... عذابه...اضطرابه...اضطرابه... روبه روم...دیواری ازمه...دیواری از سنگ... بگو...بیهوده نیست... بگو...بیهوده نیست، فاصله ی آب وسراب... بگو سپیدی کاغذ، بیهوده نیست... بگو...ازکوچ پراکنده... فقط کابوس و تنهایی... بگو ...خواب بود هرچی که دیدم... افسانه بود....هرچی شنیدم.....
ای آشنا... - تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 13:26
کم کم اثرمیکند این آرام بخش زیبا...گیج شده ام...چشمانم سنگین شده است واین دل درد عزیز یک لحظه رهایم نمیکند...میپیچم به خود وهیچ مسکنی فراتر از آبنبات عمل نمیکند...نمیدانم چه مزخرفی دراین قرص هامیریزندکه هیچ تاثیری ندارند...موسیو برایت بگویم بخندی...وقتی گفتی خوش آمدی مثل دختر بچه های 12ساله چنان قلب...
جان من وجان تو،گویی که یکی بوده ست...سوگند بدین یک جان،کز غیرتوبیزارم... - تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 13:03
اشک هایم انگار جمع شده بودند که وقتی پس ازچند روز جلوی آینه میروم وبادقت به خود نگاه میکنم ببارند..چقدر داغندانگار آتشفانی برکوه سرد گونه هایم جاری میشوند...سیاوش عزیزم،دلم برایت تنگ تر ازتنگ میشود.دیگر از بردن نامت نمیهراسم.هیچگاه نمیهراسیدم.هراس من تنها به خاطر آینده ی توبود که آن هم دیگر هراسی بر...
... - تاریخ: 1395/6/11 ساعت: 17:18
u200d من همینجوری به حرف زدن ادامه میدم، واسه اینکه میترسم اگه حرفامو قطع کنم یه وقفه بیفته و تو همون فاصله تو بگی "دیگه داره دیروقت میشه" یا "من باید برم"... و من اصن واسه این جمله آماده نیستم... هیچوقت... Ba ey's Version

برچسب‌های مرتبط

برسد به دست تو | جان من بخند | دیوانگی هم عالمی دارد | دیوانگی شاعری | وارونگی هوا | وارونگی فیلم کامل | خواب زدگی | خواب زدگی چیست | خواب زدگی نوزادان | یلدای 95