ققنوس

متن مرتبط با «برسد به دست تو» در سایت ققنوس نوشته شده است

باران به شکل الفبا می بارد

  • نیلوبلاگ

    باران چنان برخاک می زند که انگار سر ج&...

    ادامه مطلب
  • باران هنوز میبارد( رمز راتو میدانی)

  • نیلوبلاگ

    وای باران باران شیشه ی پنجره را بارا&#...

    ادامه مطلب
  • تقدیم به گندم عزیزم

  • نیلوبلاگ

    در آن پارک دنج که خیلی پارک بود، در آن نقطه ی دور از شهر که درست وسط شهر بود، روی یک نیمکت نشستیم. تو به صدای آب گوش دادی و درخت های خرمالوی رو به رویمان را نگریستی، من به تو. دلت می خواست همان جا بنشینیم وحرف نزنی...دلم میخواست برویم وحرف بزنی...رفتیم...قدم زدیم...از نمازی به سمت ستاد...تو از دختری گفتی که قرار است چند روز دیگر از تو خواستگاری کند، من تمام تلاشم را کردم که بگویم کرم از درخت نیست....

    ادامه مطلب
  • بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد...

  • نیلوبلاگ

    روزهای آخر است اما هنوز زود است برای حرف زدن از این روزها. دکتر عزیز فرمودند سعی کن آرامشت راحفظ کنی...درامریکا طوفان آمده...ودیگر اینکه امروز دانشگاه لجن عزیزمان ششصد تومان پول بی زبان را با وقاحت از من گرفت تا اجازه ی دفاع بیابم...بگذریم ازاینکه چه قدر دعوا راه انداختم. بگذریم ازاینکه چه قدر عوضی اند که دوروز مانده به دفاع، تاه یادشان می آید باید پول بگیرند ...ششصد تومان برای اینکه یک ترم به اتا...

    ادامه مطلب
  • توکجایی؟ دراین گستره ی هستی...

  • نیلوبلاگ

    خسته ام. آرام بخش ها اثر کرده اند. خواب آمده به چشمم...به هیچ چیز خاصی فک نمی کنم. فردا هم مثل روزهای دیگر می آید وتمام می شود...آن قدر ها هم که فکر میکنم نباید وحشتناک باشد. به هرحال میگذرد ومن میمانم با رنگ هایم.چه قدر وقت است کتابهایم را جمع کرده ام وباحسرت نگاهشان میکنم. رها می شوم..همه چیز تمام می شود...چقدر سخت گذشت...خدایا فقط تو می دانی که برمن چه گذشت...پس فقط از تو میخواهم آرامم کنی..نبینم آنچه رانمیخواهم...فقط همین...دلم میخواست کسانی باشند که نیستند...استاد...کاش استاد بود...کاش ... ...

    ادامه مطلب
  • ماهی و گربه...

  • نیلوبلاگ

    ماهی و گربه... حرف های پرویز...نگاه هایش...پرویزی که خودش را به نام سیاوش معرفی کرده تا از کسی که دوستش دارد اطلاع داشته باشد...این فیلم را بیش از ده بار دیده ام. بیش از ده بار به دلم نشسته است...زیاد...هنوز با آن تکه ی دیدار پرویز با عشق قدیمی اش اشک میریزم...چه ماهرانه کلمات را کنار هم چیده است. شبیه یک ریاضیدان...نظمش تحسین برانگیز است... هم چنین ذهن خلاقش...شهرام مکری را میگویم...یادم نیست اول...

    ادامه مطلب
  • باران به شکل الفبا می بارید

  • نیلوبلاگ

    چند روز دیگر ۳۰ مرداد می شود. از تب وتاب من برای رفتن به آن شهر غریب، یک سال گذشت. شور عجیبی داشتم که از لحظه ی ورودم به آن شهر، سرکوب شد. با شور رفتم و با اشک های شور روی گونه هایم بازگشتم. وقتی در موزه ی هنرهای زیبا قدم می زدم، وقتی آن تابلوها را میدیدم و فکر میکردم که زمانی او هم آن جا ایستاده وازآن ها عکس گرفته است، حس عجیبی داشتم. قلبم تیر می کشد از یاد آوری اش...یکم شهریور امسال، یوگی می آی...

    ادامه مطلب
  • تمام شود این روزها...چرا به شهرم بر نمی گردم؟

  • نیلوبلاگ

    همه چیز احمقانه به نظر می رسد. کاش می دانستم. کاش می دانستم بیشتر. تا بتوانم ازتو نگویم. تابروم. تابدانم که اشتباه نمی کنم. نمی کنم؟ تصمیم گیری سخت است آن گاه که ندانی ...ندانی...اما گمان کنی که بدانی. این صبح جمعه کجا می روم؟ کجابوده ام؟ چه غریب ماندی ای دل...نه غمی نه غم گساری نه به انتظار یاری نه زیار انتظاری... زود به کلاس رسیدم..اما راه برگشتی ندارم.. آمدم ارم... همان جای همیشگی نشسته ام...هی...

    ادامه مطلب
  • میخندد همراه تو اشک آخر من

  • نیلوبلاگ

    فکر میکنم کمی دست وپایم بی حس شده. انگار ماهیچه هایم تعجب کرده اند. آدم های خیلی عوضی حتما همیشه راهی برای توجیه خودشان میابند. شک نکن. حالامیفهمم که قصیده ی زندگی چیست، که زندگی غزل ندارد. زندگی با این آدم ها نفس کشیدن زیر لجن است.چقدر اینجا سرد است. باید کاری کنم. همینطوری نمیتوانم دست روی دست بگذ...

    ادامه مطلب
  • امروز..تولد...

  • نیلوبلاگ

    ازصبح رفته بودم پی کارهای مربوط به سمینار عزیز...بدون صبحانه، بدون ناهار...تولد یک نفرازبخش بود وبازجای شکرش باقیست که کمی کیک خوردم....چه رسم مسخره ایست که کافه هدایت تاساعت ۷ سالادش حتی آماده نیست! فکر نمی کنند کسی درحال تلف شدن است؟ فکر کن بعد از کلی خستگی ساعت ۱۰ شب به منزل عزیز برسی و بعد پنج ک...

    ادامه مطلب
  • به دریامروگفتمت زینهار...وگرمیروی تن به طوفان سپار

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • آیاهنوز آمدنت رابها کم است؟

  • نیلوبلاگ

    امروز بلاخره رسیده ومن همچنان درخانه درحال استراحتم...حالم چندان خوش نیست ونمیدانم چطور باید دوساعت در صف بایستم...امروز تمام میشود جنگ وجدال ها. تمام میشود تعصب ها.من اما نگرانم. نگران فردایی که نیامده...نگران نتیجه ی انتخابات...نمیدانم تاکی باید بین بدوبدتر انتخاب کنیم...گوش دادن به آن نوار صوتی ت...

    ادامه مطلب
  • برسد به دست تو

  • نیلوبلاگ

    حرفهایت راچندین بارخواندم. دیدم نه. نیستم. درمیان حرفهایت نیستم. قبلا هم نبودم. فقط کاش همان زمان هم مثل حالا میدانستم. که نیستم. نبودن درعین بودن! کمی درکش سخت است. از دردگفتن انگار کارهمه شده. هیچ استعدادی نمیخواهد. نوشتن. دیشب استاد بهمنی دربرنامه ی دورهمی حرف جالبی زد. گفت شاعر وجودندارد. این شعر است که شاعر راکشف میکند. حرفهای متفکرانه ای میزد. دلم میخواست از نزدیک ببینمش. کاش تهران بودم. کاش به شاعرهایی که دلم میخواست ببینمشان وباآنهاحرف بزنم دسترسی داشتم. شاید روزی به کافه شعرمان دعوتشان کنیم وبیایند. کسی چه میداند؟گشتم اما ندیدم. فقط یک تکه ازحرفهایت مربوط به من بود انگار. همان جا که گفتی بدی اینجا نوشتن این است که حرفهایت جابه جامیشود. به یکی میگویی و دیگری برمیدارد. من همینجا به تو...

    ادامه مطلب
  • به نام پدر

  • نیلوبلاگ

    حالا روی تختی خوابیده که چهار روز پیش روی آن به خود میپیچید و به مادرمیگفت مواظب بچه هاباش!حالا ازبیمارستانی خلاص شده که چهار روز پیش، آن خانم دکتر جوان ازاتاق عمل بیرون آمد وچشم درچشم مادرم گفت بیمارتان دوبار باشوک برگشته است ، امیدوار نباشید بماند...تمام تنم شکل فریاد است. شکل بغض... پدر برایم تعریف میکند از لحظه ی رفتنش.ازآخرین جمله ای که شنیده:"وای بچه ها داره میره...وای بچه ها رفت ...وبرای لحظه ای قلبش می ایستد...میگوید تاریکی مطلق بوده وبعد از آن تنهاچیزی که به خاطر دارد یک صدای وحشتناک است که احتمالاصدای دستگاه شوک بوده...بعد دوباره تاریکی مطلق وبعد صدای دکتر که گفته دستگاه تنفس را قطع کنید. کافیست.وبعد ادامه ی عمل...عملی که به اجباربا بی حسی انجام شده و پدر درد را درهرلحظه باتمام وجو...

    ادامه مطلب
  • هزارو یک نفری...به جنگ بادل من...برای این همه تن چه کنم

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواست ازخانه به قصد دیگری بیرون بیایم. قصدی جز رفتن به بیمارستان ومتعلقاتش.خسته بودم. خیلی خسته. پراز فشار عصبی. دلم بام میخواهد. اما تنها. حوصله ی هیچکدام ازین نارفیقان راندارم. البته مروک راهنوز دوست دارم. مریم را هم. کاش نفس اینجابود. ازخانه بیرون آمدم. هوا عجیب کیفورم کرد.آنقدر که دلم میخواست بامترو نروم. دلم میخواست ریه هایم پرشور ازاین هوا...چه بوی خوبی...بوی خاک نم خورده. مقصد سینماسعدی ست. کاموا درمانی :) کلاف های کاموا حتما حالم را جامی آورند. بهتر ازاین نارفیقانند. کاش میتوانستم فقط روی یک نفرشان حساب دوستی بازکنم. فقط یکی. اما به من ثابت شد که نمیشود. منفعتشان به خطرکه بیفتد، آرامششان، رهایت میکنند. به بهانه ی مزاحم نشدن رهایت میکنند. اما میترسند. بله میترسند مرا ببینند و بل...

    ادامه مطلب
  • مقاله ای از هلن فیشر درباره ی عشق.به شدت پیشنهاد میشه

  • نیلوبلاگ

    من و همکارانم آرت آرون و لوثی براون و دیگران،37 نفر رو که دیوانهوار عاشق همدیگه بودن روداخل اسکنر ام.آر.آی عملیاتی مغز گذاشتیم.17 نفر از اونها از عشق خودشون راضی بودند، و 15 نفر دیگه دچار شکست عشقی شده بودند،و ما داریم آزمایش سوم خودمون رو شروع کنیم:مطالعه افرادی که بعد از گذشت 10 تا 25 سال از ازدواجشونادعا میکنن که هنوز عاشق همدیگه هستن.بنابراین، این داستان کوتاه اون تحقیقه. 0:34در جنگل های گواتمالا، در تیکال، معبدی وجود داره.این معبد توسط بزرگترین پادشاه خورشید،از بزرگترین شهر،از بزرگترین تمدن آمریکاییها، مایاها ساخته شده.اسمش جاسا چان ...

    ادامه مطلب
  • سلام برتوای من:)

  • نیلوبلاگ

    جالب است که ناگاه به یاد تکه ای از شعری که سال پیش نوشته بودمش افتادم...انگارمیدانستم حوالی بیست وپنج سالگی دقیقا چه حال وهوایی دارم... غایت شکوفه،بادام است..غایت من،لبخند تو.بخند.نگاه کن مرابی گریز.چشم های تو پلی ست،برای گذر از زمستان...بهارمی آید و تابستان وپاییزومن بیست وپنج ساله می شوم..روبه روی آینه ای تمام قدمی ایستمتنهاتصویرتورامیبینم،که هنوزدر قاب شکسته ی چشم هایمبه من خیره شده استهنوز عشق،درحوالی وجودم..پرسه میزند.عشق را انتهایی نیست.عشق را غایتی نیست،جزخودباختن.و من خودرا باخته امکه' تو 'ازدرون آینهبه 'من' لبخندمیزنی.من،همه تو اموغایت...

    ادامه مطلب
  • مرامیشناسی توای عشق

  • نیلوبلاگ

    دلم تکان نمیخورد.حسش نمیکنم.نکند مرده است؟گفتم حفظش کن.باچنگ ودندان.نگاهم کرد.اونمیدانست چنگ ودندان درحفظ کردن یعنی چه.اونمیدانست اشک چه قدرمیتواند سحر آمیز باشد.اونمیدانست من چقدر دوستت دارم هنوز.حتی حالا که دلم حرکت نمیکند.اونمیدانست وهیچ کس نیز،نمیتوانست بداند.من در پیله ای رشد میکنم،تنها.نه پروانه میشوم نه میسوزم.پیله ی تنهایی ام بامن رشد میکند.وهرگز شکسته نمیشود.من دستانش را نخواهم گرفت وتواین را نمیدانی.من با عشق نگاهش نمیکنم وتو نمیدانی.من بزرگ میشوم وتونمیبینی.عشق ازدست میرود.عشق از دل اما نمیرود.به گوشه ای میخزد و جاخوش میکند.سررشته ی ا...

    ادامه مطلب
  • سرگرمی خوبیست طالع بینی ماه تولد!!

  • نیلوبلاگ

    متولدین بهمن، نماد: دلوویژگیها و خصوصیات کلی متولدین بهمن ماه:مهربان، صمیمی و انسان دوستدرستکار، صادق، شریف، راستگو، رو راست و وفادارمبتکر اصیل و خلاقمستقل، بینیاز، بدون وابستگی، آزاد، عاقل، اندیشمند، متفکر و روشنفکرجنبه منفی شخصیت متولدین بهمن ماه:سرکش، نافرمان، لجوج، خود رأییک دنده و غیرقابل پیش بینیسرد، بیهیجان، بیتفاوت و خشکمتولدین بهمن ماه، اساسا صاحب شخصیتی قوی و جذاب هستند. آنها به دو گروهاصلی تقسیم میشوند: گروه اول، خجالتی، حساس، مهربان، با ...

    ادامه مطلب
  • گوشم به راه...

  • نیلوبلاگ

    چه اشتباه عمیقی!اعتماد نا به جا همیشه پشیمانی می آورد.پستی وبلندی زندگی را بارها تحمل کرده ام.اما پستی وبلندی آدم ها گاهی غیر قابل تحمل میشود.آدم ها تنها ترت میکنند.لبریزتر.زمانی که از یک گوشه ی تنگ حرف ورازهای مگویت برایشان بگویی،نه همدردی بلدند نه آدمیت.به تو لبخند میزنند.واین لبخند تورا تمام میکند.آن ها را هم تمام میکند.خب بازهم مقصرمنم.که اعتماد میکنم وحرف میزنم.فقط خوشحالم که بیشتر حرف نزدم و چیزهای مهم تر واصلی تر رانگفتم.هرچه اعتماد عمیق تر باشد،ضربه ای که از پشیمانی به سرت وارد میکنند شدید تراست...حرف نباید زد.باور کن حرف زدن فقط تورا دلتنگ تر...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    برسد به دست تو | به نام پدر | به نام پدر پسر روح القدس به انگلیسی | به نام پدر فیلم کامل | گوشم به راه تا که | گوشم به راه |