بازهم پالت...امید نعمتی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
گوش کنید این ترانه ی عجیب دلنشین را...که کم است دراین روزگار چنین چیزی... قصه هایم برای تو بگذار توی باغچه اتشعرهایم برای تو بگذار روی طاقچه اتدست هایم برای تو بکار سبز خواهد شدبال هایم برای تو بگیر پرواز خواهد کردآوازهایم برای تو بگذار توی موهایترازهایم برای تو ببند دور دستهایتدست هایم برای تو بکار
ترس - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
بعد از گذراندن یک هفته ی سخت ومریضی نابه هنگام، بلاخره دیشب به سینمارفتم. فیلم" برادرم خسرو" که البته اگر بازی بسیار زیبای بازیگرانش نبود، شاید چندان ارزش دیدن نداشت. امروزهم دوباره مشغول شدم به جمع بندی پایان نامه ی گرامی. حدودا ده روز سراغش نرفته بودم...تمرکزش رانداشتم. آن قضیه هم به خیرگذشت وتمام
رفیقی که خالی از خلل است - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:18
یک عمر گشتم...گشتم...نبود...شاید باید باور کنم که نیست...رفیقی درکارنیست...واقعا نیست..رفاقت توهم است.. وقتی نزدیک ترین رفیقم درست لحظه ای که نباید، لحظه ای که دیر شده برای من، زیر قولش میزند ومیگوید نمیتواند کاری که قراربوده انجام دهد، چه میتوانم بگویم؟ دست چپم بی حس شده...احساس وحشت واسترس تمام وج
به دریامروگفتمت زینهار...وگرمیروی تن به طوفان سپار - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
ارغوانم آنجاست..ارغوانم تنهاست..ارغوانم دارد میگرید - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
همیشه نمیشود همه چیزرا گفت.اصلا همیشه که هیچ،تقریبا هیچ وقت نمیشود همه چیز رابه زبان آورد..تنها یک تکه از کل افکار بیان میشوند.بقیه میمانند.خاک میخورند.روح میخورند...زخم میشوند...زخم...جراحت... از دردی حرف میزنی که نمیدانی چیست.دلم ازجای خودش درآمده و در یکی از حلقه های موهایت گیرکرده است...هیچ مید
ترس برادرمرگ است - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برگرفته از نادرابراهیمی ویک دوست - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
[unable to retrieve full-text content]آدمهامثل xa0ماه هستند. نیمه تاریکشان را گاه در تاریک ترین شبها رو می کنند.
پایان ققنوس - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
رعد وبرق امان آسمان رابریده. چشمم بیقراردانه های باران است که بر پنجره ی اتاقم میخورند. انگار تمنامیکنند در را به رویشان باز کنم ومن ازینکه فقط نگاهشان میکنم ازخودم بدم می آید. اگر سردشان باشد چه؟؟چه کسی دانه های باران را گرم میکند؟باورم نمیشود که باید اینجارا ...چقدر خاطره دارم؟ چقدر ناسزا شنیدم.در
من عاجزم زگفتن وخلق از شنیدنش - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
انتخابات می آید ومیرود. تمام میشود. خواستم بگویم این قدر بی فکر نباشیدکه به یکدیگر بی احترامی کنید ودوستی وآشنایی های چند ساله را به لجن نکشید.درعجبم از کسی که خودش مرا بلاک فرمود و سپس یک طومار از تعصب نوشت. از نشنیدن .ازنداشتن قدرت تحمل. چرا؟ فقط چون به اوگفته بودم صفحه ی خودت برای اعلامنظراتت هس
آیاهنوز آمدنت رابها کم است؟ - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
امروز بلاخره رسیده ومن همچنان درخانه درحال استراحتم...حالم چندان خوش نیست ونمیدانم چطور باید دوساعت در صف بایستم...امروز تمام میشود جنگ وجدال ها. تمام میشود تعصب ها.من اما نگرانم. نگران فردایی که نیامده...نگران نتیجه ی انتخابات...نمیدانم تاکی باید بین بدوبدتر انتخاب کنیم...گوش دادن به آن نوار صوتی ت
اردی بعشق - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
احمد سلیقه ی عجیبی دارد. عجیب ودرعین حال آشنا. انگار نسخه ی دوم خودم است که عینیت یافته. روزهای اول که میدیدمش، ازاوخوشم نمی آمد. این اتفاق تقریباهمیشه برایم می افتد. صمیمی ترین دوستانم کسانی هستند که باراول دیدارم با آنها هیچ حس خوش آیندی به آنهانداشتم. تولدمحسن است. امیدوارم برنامه ام درست پیش رود
خواب...بیداری...پالت - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
تنفری دوباره وخشم پشت خشم...اینها ازاثرات گندکاری خودم است یادیگران؟ این باد که ماراباخود خواهدبرد گاهی...فقط گاهی..می آید ومیرود وماراهممیبرد.بادخشم. باد دورویی. کاش میتوانستم مثل خودشان شوم. گاهی این نخواستن یانتوانستن حالم رابدترمیکند. خشم ازخودم هم به خشم ازدیگران اضافه میشود. وشاید تمام این ار
رمضان رسید دوباره... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 14:27
میتوانم باهمین صدای گرفته و بینی سرخ شده، بنویسم که چقدر ...چقدر دلم هوای رمضان سالها پیش راکرده...هرچه بیشترمیگذرد مطمعن ترمیشوم که گذشته وخاطرات خوب وبدش هرگز هرگز فراموش نمیشود.فقط نادیده گرفته میشود ومثل خاکستر زیرآتش، بایک جرقه ی کوچک، گرمیگیرد ومیسوزاندحال آدمی را... گاهی فکرمیکنم به بی رحم بو
برسد به دست تو - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
حرفهایت راچندین بارخواندم. دیدم نه. نیستم. درمیان حرفهایت نیستم. قبلا هم نبودم. فقط کاش همان زمان هم مثل حالا میدانستم. که نیستم. نبودن درعین بودن! کمی درکش سخت است. از دردگفتن انگار کارهمه شده. هیچ استعدادی نمیخواهد. نوشتن. دیشب استاد بهمنی دربرنامه ی دورهمی حرف جالبی زد. گفت شاعر وجودندارد. این شع...
بخند جان من:) - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
شیفتگی من، درحد خودم بود. بازتاب تونبود. آن روزها تونبودی. من بودم و تویی که در ذهنم نگه داشته بودم. همه چیز برایم روشن ترازنور بود. میدانستم دلت برای چه کسی تندتر میزند. وشاید همین مساله، پذیرش نبودنت را برایم ساده ترمیکرد. چند سال گذشت ومن دقیقا زمانی که خودم وتورا گوشه ای گذاشته بودم و تارعنکبوت ...
دیوانگی - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
تکرارمیشودآهنگی. ازصبح که بلند شدم ازآن خواب شیرین دیشب. طوفانی بود پیش ازخواب. سرم آنقدر عجیب درد گرفته بود که به فکر تومور مغزی افتاده بودم. علایم ونشانه ها! همه راخواندم و نفهمیدم مسکنی که مدتهابود نخورده بودم چه زمانی اثر کرد که خوابم برد. ساعت 1شب بیدارشدم. آرام شده بود آن درد کذایی...نمیتوانم ...
وارونگی - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
دچارشده ام به وارونگیجای سر، پاجای کلاه، کفشجای قلب، تو جای زندگی اما خالیست آسمان به زمین می آید،مهربانی به تو،وتو به خانه ی من می آیی... نوررا راحت کن.درتاریکی،برق چشمانت کافی ست. سایه ات نزدیک میشود،تودورمیشوی.من چشم میشوموارونه زیرقدم هایت ن.ع
17آبان 95 - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
ازپاییز،آباناز آبان،نیمه اش وازنیمه اش،میلاد تورادوست تردارم. ای یقین خفته ی من،شب رفته استبیدارنمیشوی؟ چشمانت را که بستی،ماه، عریان شدچهره پوشاند ازشب..باید کسی ماه را عیان کندبیدار نمیشوی؟ رفتنت ،مرگ آینه بود،دربیداری صبح.رفتنت سنگین بود،آینه شکست. درون این آینه ی هزارتکه،هنوز لبخند'تو'،به من چشمک...
خواب زدگی - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
خواب ، رویای بیهوده ایستچراغ میرود ،فکر می آید.تومی آییوصبح نمیشود. دست های من کال اندنرسیده اند،به پیچ عجیب موهای تو درمن حسرتی ست به نام توآتشی ست به یادتو. آتش سرد نمیشودخاموش میشود! زمان میرودمن میمانم.نورمیرودسایه ات میماند. دستهای من هنوز کال انددستهای تو اما رسیده اندبه انتهای یک شعرن.ع
یلدای 95 - تاریخ: 1395/10/5 ساعت: 5:25
وبلاخره 30 آذر95 هم تمام شد. حالا ساعت 1.18 بامداد اول دی 95است. اینجا من هستم واتاقم. آن بیرون، صدای باران می آید. انگار هرسال یلدا به گونه ای باید دلم گرفته باشد. امسال شاید غریب ترازهرسال. میدانی؟ احساس غربت خیلی دردناک است. به خصوص زمانی که در شهرخودت ،کشورت ومیان مردم ودوستان وخانواده ات هستی و...

برچسب‌های مرتبط

برسد به دست تو | جان من بخند | دیوانگی هم عالمی دارد | دیوانگی شاعری | وارونگی هوا | وارونگی فیلم کامل | خواب زدگی | خواب زدگی چیست | خواب زدگی نوزادان | یلدای 95