توکجایی؟ دراین گستره ی هستی...
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
خسته ام. آرام بخش ها اثر کرده اند. خواب آمده به چشمم...به هیچ چیز خاصی فک نمی کنم. فردا هم مثل روزهای دیگر می آید وتمام می شود...آن قدر ها هم که فکر میکنم نباید وحشتناک باشد. به هرحال میگذرد ومن میمانم با رنگ هایم.چه قدر وقت است کتابهایم را جمع کرده ام وباحسرت نگاهشان میکنم. رها می شوم..همه چیز تمام...
دفاع مقدس
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
نمی توانستم هیچ چیز بگویم. تا شیری جوابم را نمیداد نمی توانستم بنویسم...باید می دانستم که راضی ست یا نه. از دیشب آرام وقرار نداشتم...شیری همین حالا پاسخ پیامم را داد...این مدت خیلی تلاش کردم کمی گریه کنم اما نشد...هرگز نمی توانم به زور گریه کنم...دلم میخواست اشک بریزم بلکه کمی آرام شوم...جواب شیری ر...
شب سکوت کویر
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
روی همان صندلی همیشگی ام نشسته ام. به روزهایی که گذشتند فکر میکنم و پرت میشوم به سالها پیش...فرهاد میخواند...مرد تنها میخواند...یه مرد بود یه مرد...شب با تابوت سیاه...نشست توی چشماش...خاموش شد ستاره...افتاد زیر پاش...زیر پایم زمینی ست که روزی کسی رویش ایستاده بود که هیچ شبیه تو نبود. کسی که درگوشم ز...
تمام شدی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
برای آخرین بار عکس هایش را نگاه کردم...چند ثانیه انگشتم را بی حرکت نگه داشتم...باید تصمیم میگرفتم...وقتش بود...فقط یک دکمه بود...می توانستم تا اخر عمر بمانم و نگاهش کنم. میتوانستم به او اجازه دهم بماند و عکس هایم را ببیند...اتفاق های زندگی ام را. اما اتفاق بدی افتاده بود...نمی توانستم از حس بدی که د...
باغ های قصرالدشت
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:33
چه خوب شد که گندم دیر رسید به قرارمان...چه خوب شد که آقای کاف حرف زد ومن نیز.. احساس نزدیکی عمیقی با او داشتم. نزدیکی وآرامش توامان.. این بشر عجیب آرام است. راستش هنوز نفهمیدم چرا میخواست مرا ببیند اما اهمیتی نداشت. حس جالبی بود که دانستم خلوتگاه او هم خیابان قصرالدشت وباغ هایش است. دوباره کاکتوس خر...
شهریور جان تمام شو لطفا
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:47
بیش از آن چه در تصور هرکس بگنجد خسته ام...خسته ام... دلم می خواهد راه بروم. درخیابان...هوا به ریه ام برسد. هوای خانه گرفته است. من اما یخ زده ام. دست وپایم انگار ساعت ها در یخچال بوده اند. گرم نمی شوم. اضطراب امانم را بریده...فردا این آینه ی دق را تحویل می دهم وخلاص...خلاص که نه... کمی خلاص...چند رو...
ماهی و گربه...
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:47
ماهی و گربه... حرف های پرویز...نگاه هایش...پرویزی که خودش را به نام سیاوش معرفی کرده تا از کسی که دوستش دارد اطلاع داشته باشد...این فیلم را بیش از ده بار دیده ام. بیش از ده بار به دلم نشسته است...زیاد...هنوز با آن تکه ی دیدار پرویز با عشق قدیمی اش اشک میریزم...چه ماهرانه کلمات را کنار هم چیده است. ش...
شهریور...هفده شهریور
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:47
معجزه...شاید یک معجزه ی دیگر...به یک معجزه نیازمندم. این قرص های رنگا رنگ آرام بخش فقط چند ساعت تپش قلبم را آرام می کنند...چطور فردا را سر کنم؟ یکشنبه همان روز سخت است. همان روز ترسناک. اعتراف می کنم که می ترسم. خواب به چشمم آمده. خسته ام انگار. اثرات آرام بخش است. بی حوصله ام. هنوز برای ارایه ی شفا...
بیمارستان...شب...
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:47
ما هر چه را که باید از دست داده باشیم، از دست داده ایم...ما بی چراغ به راه افتادیم...اینجا دراین اتاق کنار پدرم نشسته ام. نیمه بیدار است. سخت است اورا درچنین حالی دیدن. هیچ گاه ضعیف ندیدمش...بیماری، ضعف موقت است. باید ساخت... صبح تصور نمی کردم شب کنارم باشد... حالا آرامم...سه ساعت تمام پشت در اتاق ع...
روزهای آخر
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:47
پدرم که به خانه بازگشت، من دراتاق شیری بودم...خستگی امانم را بریده اما حالا که پدر سالم است باید فقط به یک چیز فکر کنم...دفاع...مقدس یا نامقدس...باید تمام توان باقی مانده ام را تا شنبه به کار گیرم...شیری گفت آرام باش. مثل همیشه که آرامی و به ما این آرامش را منتقل کردی دراین چند سال...بی خیال نباش هر...
رییس هم رفت
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 16:38
وقت خداحافظی بود. دلم میخواست بغلش کنم وبرای تمام این سال ها که حرف هایم را شنید، بی قصد وغرض، ازاو تشکر کنم. اما به فشردن دستش اکتفا کردم. رییس رفت...دوستش داشتم. بیشتر از تمام آدم هایی که در دانشگاه ودررشته ام می شناختم. دوستش داشتم به خاطر ذاتش. که رذل نبود. که هیچ چیز رابه بازی نمیگرفت. که آدم ب...
دراین گستره ی هستی...
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 16:38
نگاهش میکنم. چقدر شبیه توست که حالا این همه از من دور شده ای. چشم هایم خسته است. بس که چشم دوخته ام به نوشتن... نمی دانم کی قراراست تمام شود. کاش کمی ...فقط کمی...تو هم همینقدر که من به تو فکر می کنم به من فکر می کردی. آن گاه دیگر تو را رها نمی کردم. می دانی؟ درتمام این سال ها یک چیز را خوب یاد گرفت...
باران به شکل الفبا می بارید
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
چند روز دیگر ۳۰ مرداد می شود. از تب وتاب من برای رفتن به آن شهر غریب، یک سال گذشت. شور عجیبی داشتم که از لحظه ی ورودم به آن شهر، سرکوب شد. با شور رفتم و با اشک های شور روی گونه هایم بازگشتم. وقتی در موزه ی هنرهای زیبا قدم می زدم، وقتی آن تابلوها را میدیدم و فکر میکردم که xa0زمانی او هم آن جا ایستاده...
چه بگویم سخنی نیست مرا
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
چه بگویم سخنی نیست مرا تاريخ : دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ | 13:18 | نویسنده : سه نقطه خسته بودم از تایپ کردن که رفیق شفیقم زنگ زد و حالم را به کرد. نمی دانم چرا این روزها اضطراب دارم. مهمانی دیروز هم حالم رابهتر نکرد. مهمان ها آمدند وخیلی خوش گذشت اما وقتی رفتند بگردند، همه رفتند ومن تنها درخانه ماندم. بع...
سی مرداد ۹۶
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
ازاین لحظه که وارد سی ویکم مرداد می شویم، یک سال هم تمام میشود. تو هم تمام می شوی. آن دیوار باجای ترقه هایش، شال آبی من وتاس قرمز تو، دوترانه ای که زیر آن آلاچیق گوش کردیم ومن زیر لب زمزمه کردم وتونگاه کردی، تمام احساسی که به توداشتم، تمام آن زخم زبان هایی که شنیدم، تمام شب بیداری ها ودرد ها...دردها...
تمام نمیشود درد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
تکیه داده ام به دیوار سنگی سردی تا کمی سردردم آرام شود. اینجاهیچ کس نیست...مشتی دکتر می آیند ومی روند و نیمنگاهی به تنهاکسی که روی این صندلی به انتظار جواب نشسته می اندازند...پدربزرگ را اینجا بستری کرده اند. حالا می فهمم اضطراب این دوروز ودوشب نخوابیدن هایم بی دلیل نبوده...حالا دیگر بیشتر از صدای تل...
خاطره ای گنگ
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
امروزخستگی مان شکسته شد. آغوش در آغوش،رؤیای سبز بود که خدا می ریختچشم هایت بوی گرسنگی می دادو انگشتان ظریف و نازکتزنده تر،سهم بیداری من در خلوت کتاب های نجیبواژه ها،خونگرم و بی ریابین لب هایمان،جناغ عشق می شکست! آه!عزیزمن!دوباره می خواهمت!برای چینش اشک هایممژه ها،کارگر نمی افتد! قدرت یک حس لازم استک...
یوگی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
یوگی آمده و من در راهم تابروم وببینمش...کیک تولدش رابخرم، بروم وببینمش...گاهی غریبه ها آشنا ترند...یوگی را کم میشناسم. خیلی کم...ولی اولین کسی ست که احساس کردم باید برایش تولدبگیرم. برای بودنش. یوگی مرا به خودم باز می گرداند. شاید برای همین دوستش دارم. دلم میخواهد برایش گل هم بگیرم. اما خب شاید زیاد...
دوم شهریور۹۶
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
یوگی آمد اما آنقدر شلوغ بودیم که...ازمیان آن شلوغی یک راست آمد نشست کنارم اندکی. حیف که متعجب نشد...مرادرست زمانی دید که نباید.کمی قدم زدیمکمی حرف زدیمفقط کمیچرا ازیوگی بدم نمی آید؟چرا یوگی خوب است...همیشه در انتهایی ترین لایه ی احساسم، از مردها بدم می آمد. اما نسبت به محسن و یوگی این حس راندارم. از...
تمام شود این روزها...چرا به شهرم بر نمی گردم؟
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:18
همه چیز احمقانه به نظر می رسد. کاش می دانستم. کاش می دانستم بیشتر. تا بتوانم ازتو نگویم. تابروم. تابدانم که اشتباه نمی کنم. نمی کنم؟ تصمیم گیری سخت است آن گاه که ندانی ...ندانی...اما گمان کنی که بدانی. این صبح جمعه کجا می روم؟ کجابوده ام؟ چه غریب ماندی ای دل...نه غمی نه غم گساری نه به انتظار یاری نه...