
باید با او حرف می زدم. باید می دانست که من کاری نکرده ام. نمی خواستم نفرینش تا آخر عمر پشت زندگی ام باشد. آن هم نفرین بابت چیزی که وجود نداشت و توهمی بیش نبود. می دانی انارک، دخترها اگر به خودشان رحم می کردند شاید جهان جای بهتری می شد. هر چه زخم خورد...
ادامه مطلب
یاد یک تکه از یک دیالوگ افتادم: آدم هر قدر که سنگدل و سفت وسخت باشه بیم اینکه هر وعده ی دیدار وعده ی آخرباشه، دلشو نرم میکنه...به ترانه ی لحظه های معین گوش می دهم. به یاد روزهای نوجوانی که عاشق این ترانه بودم...به یاد جاده ی چالوس...لحظه ها رو باتوب...
ادامه مطلب
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته ومن به کسی فکر می کنم که دارد زیر پنجره ی اتاقم ماشینش را می شوید...چقدر خوابم نمی آید. دلم رادرد درآغوش کشیده. به فردا فکر می کنم. به فردای فردا. به اینکه به قول مروک چقدر همه چیز بهتر بود قدیم تر ها.اما دلش نمیخواهد یادش بیاورم. شاید می ترسد. مردک اسم تورا می آورد. ومن وان...
ادامه مطلب