
وای باران باران شیشه ی پنجره را بارا...
ادامه مطلب
امشب از آسمان دیدهٔ توروی شعرم ستار...
ادامه مطلب
باید با او حرف می زدم. باید می دانست که من کاری نکرده ام. نمی خواستم نفرینش تا آخر عمر پشت زندگی ام باشد. آن هم نفرین بابت چیزی که وجود نداشت و توهمی بیش نبود. می دانی انارک، دخترها اگر به خودشان رحم می کردند شاید جهان جای بهتری می شد. هر چه زخم خورد...
ادامه مطلب
به شعری از فروغ بر می خورم که خواندنش روحم را جلا می دهد. انگار از زبان خودم سخن می گوید...چنین تشابهی را کمتر یافته ام...مگر با فروغ...فروغ انگار خود خود من است بعد از آن ديوانگیها ای دريغباورم نايد كه عاقل گشتهامگوئيا «او» مرده در من كاينچنينخست...
ادامه مطلب
عصر خفقان آوری ست. صبح کمی راه رفتم .. با اتد وبهار بعد ازمدت ها همین نزدیکی خانه ی گرامی صبحانه میل نمودیم...اتد هم دیگر بامن مثل سابق نیست. سردی متقابلش را حس می کنم. به خانه که برگشتم کتاب هایم را مرتب کردم. فقط مانده جزوه ها وکتاب هایی که باید برای دکترا بخوانمشان...هنوز مرددم. کاش رییس اینجابود...ازاین راه دور برایم سخت است درمورد مساله ای با او مشورت کنم. هرچند سال هاست این طورپیش می رود...س...
ادامه مطلب
گلدان عزیزم را رنگ می کنم. نه چندان با شوق...آخرین کوزه ای که رنگ کردم را یادم هست، که با چه سرعتی وباچه دقتی درعرض چند ساعت تمام شد...حالا اما چند روز از شروع رنگ کردنم گذشته و ... حوصله ی کتاب خواندن هم ندارم. حتی گلدوزی وبافتنی ام را هم هنوز از کمد بیرون نیاورده ام. تنها کار مفید این چند روز، مرتب کردن کتابخانه ام بود...کتاب روز وشب یوسف دولت ابادی اینجا روی میزم نشسته و نگاهم می کند. هی می گوی...
ادامه مطلب
روزهای آخر است اما هنوز زود است برای حرف زدن از این روزها. دکتر عزیز فرمودند سعی کن آرامشت راحفظ کنی...درامریکا طوفان آمده...ودیگر اینکه امروز دانشگاه لجن عزیزمان ششصد تومان پول بی زبان را با وقاحت از من گرفت تا اجازه ی دفاع بیابم...بگذریم ازاینکه چه قدر دعوا راه انداختم. بگذریم ازاینکه چه قدر عوضی اند که دوروز مانده به دفاع، تاه یادشان می آید باید پول بگیرند ...ششصد تومان برای اینکه یک ترم به اتا...
ادامه مطلب
خسته ام. آرام بخش ها اثر کرده اند. خواب آمده به چشمم...به هیچ چیز خاصی فک نمی کنم. فردا هم مثل روزهای دیگر می آید وتمام می شود...آن قدر ها هم که فکر میکنم نباید وحشتناک باشد. به هرحال میگذرد ومن میمانم با رنگ هایم.چه قدر وقت است کتابهایم را جمع کرده ام وباحسرت نگاهشان میکنم. رها می شوم..همه چیز تمام می شود...چقدر سخت گذشت...خدایا فقط تو می دانی که برمن چه گذشت...پس فقط از تو میخواهم آرامم کنی..نبینم آنچه رانمیخواهم...فقط همین...دلم میخواست کسانی باشند که نیستند...استاد...کاش استاد بود...کاش ... ...
ادامه مطلب
روی همان صندلی همیشگی ام نشسته ام. به روزهایی که گذشتند فکر میکنم و پرت میشوم به سالها پیش...فرهاد میخواند...مرد تنها میخواند...یه مرد بود یه مرد...شب با تابوت سیاه...نشست توی چشماش...خاموش شد ستاره...افتاد زیر پاش...زیر پایم زمینی ست که روزی کسی رویش ایستاده بود که هیچ شبیه تو نبود. کسی که درگوشم زمزمه ی محبت کرد و محبت را به لجن کشید...یک روز هم باران می آمد و ...روزهای زیادی هم هیچ کس وهیچ چیز ...
ادامه مطلب
بیش از آن چه در تصور هرکس بگنجد خسته ام...خسته ام... دلم می خواهد راه بروم. درخیابان...هوا به ریه ام برسد. هوای خانه گرفته است. من اما یخ زده ام. دست وپایم انگار ساعت ها در یخچال بوده اند. گرم نمی شوم. اضطراب امانم را بریده...فردا این آینه ی دق را تحویل می دهم وخلاص...خلاص که نه... کمی خلاص...چند روز به عمل بابا مانده...نمی دانم چند روز...فقط می دانم آن قدر از ظرفیتم بیشتر است این اضطراب که هر لحظ...
ادامه مطلب
ماهی و گربه... حرف های پرویز...نگاه هایش...پرویزی که خودش را به نام سیاوش معرفی کرده تا از کسی که دوستش دارد اطلاع داشته باشد...این فیلم را بیش از ده بار دیده ام. بیش از ده بار به دلم نشسته است...زیاد...هنوز با آن تکه ی دیدار پرویز با عشق قدیمی اش اشک میریزم...چه ماهرانه کلمات را کنار هم چیده است. شبیه یک ریاضیدان...نظمش تحسین برانگیز است... هم چنین ذهن خلاقش...شهرام مکری را میگویم...یادم نیست اول...
ادامه مطلب
معجزه...شاید یک معجزه ی دیگر...به یک معجزه نیازمندم. این قرص های رنگا رنگ آرام بخش فقط چند ساعت تپش قلبم را آرام می کنند...چطور فردا را سر کنم؟ یکشنبه همان روز سخت است. همان روز ترسناک. اعتراف می کنم که می ترسم. خواب به چشمم آمده. خسته ام انگار. اثرات آرام بخش است. بی حوصله ام. هنوز برای ارایه ی شفاهی ام هیچ کاری نکرده ام. حالا چه طور باید کاری کنم؟ اصلا باید چه کار کنم؟ من تمام امروز را درآن مهما...
ادامه مطلب
پدرم که به خانه بازگشت، من دراتاق شیری بودم...خستگی امانم را بریده اما حالا که پدر سالم است باید فقط به یک چیز فکر کنم...دفاع...مقدس یا نامقدس...باید تمام توان باقی مانده ام را تا شنبه به کار گیرم...شیری گفت آرام باش. مثل همیشه که آرامی و به ما این آرامش را منتقل کردی دراین چند سال...بی خیال نباش هرچند میدانم نیستی اما آرام باش...آرام... هی دخترک بی نوا ...وقتی شیری می گوید آرام باش خفه شو و بگو چ...
ادامه مطلب
چه بگویم سخنی نیست مرا تاريخ : دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ | 13:18 | نویسنده : سه نقطه خسته بودم از تایپ کردن که رفیق شفیقم زنگ زد و حالم را به کرد. نمی دانم چرا این روزها اضطراب دارم. مهمانی دیروز هم حالم رابهتر نکرد. مهمان ها آمدند وخیلی خوش گذشت اما وقتی رفتند بگردند، همه رفتند ومن تنها درخانه ماندم. بعد هم ازترس در راازبیرون قفل کردم و حتی از درون و با یک چاقوی گرامی رفتم دوش گرفتم! نمی دانم چرا...
ادامه مطلب
تکیه داده ام به دیوار سنگی سردی تا کمی سردردم آرام شود. اینجاهیچ کس نیست...مشتی دکتر می آیند ومی روند و نیمنگاهی به تنهاکسی که روی این صندلی به انتظار جواب نشسته می اندازند...پدربزرگ را اینجا بستری کرده اند. حالا می فهمم اضطراب این دوروز ودوشب نخوابیدن هایم بی دلیل نبوده...حالا دیگر بیشتر از صدای تلفن های صبح زود میترسم...ازاورژانس می ترسم...از بیمارستان کوثر می ترسم. از شب می ترسم...می ترسم ازخو...
ادامه مطلب
یوگی آمده و من در راهم تابروم وببینمش...کیک تولدش رابخرم، بروم وببینمش...گاهی غریبه ها آشنا ترند...یوگی را کم میشناسم. خیلی کم...ولی اولین کسی ست که احساس کردم باید برایش تولدبگیرم. برای بودنش. یوگی مرا به خودم باز می گرداند. شاید برای همین دوستش دارم. دلم میخواهد برایش گل هم بگیرم. اما خب شاید زیاد جالب نباشد...اگر دیگران نبودند حتما گل هم می گرفتم. گنجشکک اشی مشی گوش می دهم...در سه شبانه روز گذش...
ادامه مطلب
یوگی آمد اما آنقدر شلوغ بودیم که...ازمیان آن شلوغی یک راست آمد نشست کنارم اندکی. حیف که متعجب نشد...مرادرست زمانی دید که نباید.کمی قدم زدیمکمی حرف زدیمفقط کمیچرا ازیوگی بدم نمی آید؟چرا یوگی خوب است...همیشه در انتهایی ترین لایه ی احساسم، از مردها بدم می آمد. اما نسبت به محسن و یوگی این حس راندارم. ازفکر لمس دستان هر مردی حالم به هم میخورد زمانی. هنوز هم بدم می آید. اما کم کم این دیوار عظیمی که ساخت...
ادامه مطلب
همه چیز احمقانه به نظر می رسد. کاش می دانستم. کاش می دانستم بیشتر. تا بتوانم ازتو نگویم. تابروم. تابدانم که اشتباه نمی کنم. نمی کنم؟ تصمیم گیری سخت است آن گاه که ندانی ...ندانی...اما گمان کنی که بدانی. این صبح جمعه کجا می روم؟ کجابوده ام؟ چه غریب ماندی ای دل...نه غمی نه غم گساری نه به انتظار یاری نه زیار انتظاری... زود به کلاس رسیدم..اما راه برگشتی ندارم.. آمدم ارم... همان جای همیشگی نشسته ام...هی...
ادامه مطلب
سمینار ارجمند روبه اتمام است. بسی خسته ام. شیری کمی دیر تصمیم گرفت موضوع جدیدی را به پایان نامه ام ربط دهم و به آن اشاره کنم. اما آن قدر موضوع جذابی بود که نتوانستم روی حرفش حرف بزنم. چقدر راضی ام که پایان نامه ام را همان چیزی که اصلا فکرش رانمیکردم انتخاب کردم...مسیرم تاحدی عوض شد. والبته راهم را ن...
ادامه مطلب
روزی که تورفتی رابه یاددارم. ..سرخاکت نشسته بودم.همه برایت اشک میریختند.ضجه میزدند.من امانمیدانم چراگریه نکردم.حتی یک قطره اشک نریختم! فکرمیکردنددیوانه شده ام.چون به نامت روی آن سنگ سردوسیاه خیره شده بودم وگل هایی که برایت پرپرمیکردندرامیشمردم. به شعری که برایت نوشته بودندنگاه میکردم.شعرپدربزرگ بو...
ادامه مطلب