سردرد

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها


آغاز راهم چون به عشق تو رقم خورد
با من بمان تا انتها مرا رها مکن
در این سیاهی ای خدا مرا رها مکن
ای آشنا بی آشنا مرا رها مکن
با این هوا عمری نفس کشیدم ای خدا
میمیرم اینجا بی هوا مرا رها مکن
چون کشتی شکسته ای که غرق می شود
به حال خویش ناخدا مرا رها مکن
چو رود جاریم مگر تو مقصدم شوی
به دست های ناکجا مرا رها مکن
مرا رها مکن چون برگ زرد کوچکی
به زیر پای بادها مرا رها مکن
مگیر مهر خویش را ز باغ باغبان
خدای من در این هوا مرا رها مکن
اگر چه عاشق کسی به غیر تو شدم
ولی به جرم این خطا مرا رها مکن...
باتوحرف زدم...نوعی اعتراف...باورنمیکنی که چه سبک وراحت شدم...ذهنم بار دیگر خالی شد...هرچند تاصبح بیدارماندم وبه دستهایت فکر کردم...به مادام...اما آرام گرفته بودم...برایم کافی بود.همان یک جمله ات برای تمام عمرم کافی بود...دارم فکر میکنم که چه عمیقانه دوستت دارم...هرروز عمیق تر میشود...ریشه هایش...میدانم چقدر خطرناک است.میدانم هرچه ریشه هایش دراز ترشود،بعد ها دردش بیشتر است...بگذریم...برایم مهم نیست چه پیش می آید.دور شوی یا نزدیک.میدانی؟وقتی به یک مرده شلیک کنی،درد راحس نمیکند.چون مرده است.تقریبا هیچ چیز را حس نمیکنم.نه دلتنگی را.نه محبت را...نه حتی وقتی ناخنم نصف شد و دستم زخم شد فهمیدم!نه زمانی که درخیابان راه میرفتم و پایم گیر کرد به چیزی و مستقیم خوردم به دیوار زیبا!شاید باور نکنی اما هیچ چیز را حس نکردم...سردرد وحشتناکی سراغم آمده...کلافگی مداوم...کاش درد این راهم حس نمیکردم...

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 7:11