زیبا هوای حوصله ابریست

تعرفه تبلیغات در سایت
چه حسی عمیق تراز لذت؟آدمی اگر لذت نبود شاید چیزهایی کم داشت.تصور کن لذت هم آغوشی را.لذت فرو بردن انگشتانت در خرمن موهای کسی که دوست داری اش را.تصور کن کچل باشد.:)چطور دوستش بدارم؟چطور کسی که موهایش را تاته میزند میتوان دوست داشت؟حالم به هم میخورد از دیدنش.تصور کن دستی برگونه هایت بنشیند.دستی که باتوغریبه است.احساس میکنی تمام وجودت تبخیرمیشود.میلرزد.تصور کن کسی تورا ببوسد که موهایش را تا ته زده باشد.بدقواره باشد.تمام دنیا انگار درهمان یازده دقیقه خلاصه میشود.چه جنگ هایی سرمیگیرد.چه آدم هایی کشته میشوند.بگذریم...

فردای کذایی ازراه میرسدبلاخره.خیالم راحت شده بود که شیری عزیز فردا را بی خیال شده وقرارمان را به شنبه تغییر داده است...زهی خیال باطل...احضار شدم...احضار شدم به دیدن فرمانده ودخترک...چه بازی مسخره ای!انگار قایم باشک بازی ست...ته دلم آرامم اما حس خوبی ندارم.میترسم حالم خراب شود وامتحان پنجشنبه را خراب کنم...خدایا میشود چیزهایی که آزارم میدهند نبینم؟میشود کمکم کنی نبینم آنچه رانمیخواهم؟این مدت آسوده بودم که ریخت کسی رانمیبینم.البته دخترک را گاهی میبینم.تقریبا هیچ احساسی به اوندارم.اما فرمانده رانمیدانم.آنقدر ندیدمش که اصلا نمیدانم ممکن است حالم بد شود یانه...آنقدر فکر نکردم به حضورش که اصلا هیچ چیز نمیدانم.مادرم طبق معمول فهمید که چرا عزاگرفته ام!کاش همه چیز ازچهره ام پیدانبود...خب راستش میدانی ؟شاید زیادنباید فکر کنم.شاید اصلا نباید فکر کنم.جز به درس وکار و چیزی که درنظردارم انجام دهم برای چه باید به این چیزهای بی ارزش احمقانه فکر کنم؟اصلا چرا ازدیدن فرمانده لذت نبرم؟:)
هرچه شده باشد،به هرحال او روزی مرا به شدت دوست داشت...وشاید حتی قبول داشت...روزی من،زیباترین حرفها را برای اولین بار ازاوشنیدم.فرمانده راهمیشه میتوانستم پیش بینی کنم.تک تک پیام هایش را قبل ازینکه بازکنم میتوانستم حدس بزنم:) واین شاید شیرین ترین وخطرناک ترین حسی بود که وجود داشت...شیرین بودنش واضح است اما خطر ناک بود چون اولین بار که حدسم اشتباه از آب درآمد چنان شکستم درخود که هرگز فراموش نمیکنم...راستش فرمانده آن اوایل خیلی دوست داشتنی بود.آرام.متین.چشم پاک.مهربان واحساساتی...دوست داشتنی...خب دوست داشته شدن خیلی اغواگر است.آنقدر شیرین است که آدم یادش میرود دوست داشتن چیست...آن روز که برف می آمد...حرفهایش دلم را گرم کرد...پاییز رادوست ندارم چون پاییز مرا یاد روزهای سوخته مان می اندازد...ازسرما یخ میزدیم ...اشک میریختیم...این قلب لعنتی تیرمیکشد پس از سالها...خیال عمیقی بود...تمام ساعت هایی که حرف میزدیم...حتی کلامی ازحرفهایمان رابه یادندارم اما پاک ترین احساس را داشتم.ومیدانم اوهم هرگز چنین حس نابی رادیگر تجربه نخواهد کرد..هرچه فکر میکنم هیچ جمله ای جز دوستت دارم ازتمام حرفهای پنج ساله اش رابه یادنمی آورم...زمان،پاک میکند حرفهارا.اما آدم ها رانه.خاطرات بد حتی پاک میشوند اما من هرگز روزهای سرد در غرفه ایستادن هایمان را ازیاد نمیبرم.همان روزهایی که فرمانده زیرچشمی نگاهم میکرد،روزهایی که ...چقدر دیر دیدمش...دیردیدمش...ای کاش،این ای کاش ها اثری داشتند.نه.فکرش را که میکنم میبینم هیچ حس بدی ندارم.مشتاقم ببینمت فرمانده...به شدت مشتاقم ببینمت...کاش فقط خودت بودی.کاش دم نداشتی.کاش فقط یک روز فقط یک ساعت،در عمرم میتوانستم باتوحرف بزنم.میتوانستم خالی کنم خودم را.میتوانستم ...راستش رابخواهی باتمام دلخوری ها و زخم هایم هنوز جاری ام میکند خاطرت.به حرمت ناب ترین حسی که داشتی ست.کوتاه بود.خیلی کوتاه بود.اما تمام چیزی که ازتودرمن مانده همان اول اول آشناییمان است...انگار 4سال ونیم بعدش را ازیادبرده ام...درکل ،تصورخوب آن روزها حتی با دیدن آن روی تو،درمن ازبین نرفته است.عجیب نیست؟کاش بیشتر دوست میداشتمت...کاش بیشتر دیده بودمت...کاش حداقل یک بار بادلت راه آمده بودم...کاش...کاش...کاش...والبته آن روی دیگرت راهم خوب به یاد می آورم اگر بخواهم...فرمانده ،بامن ،باخودت،با موسیو،با آن دخترک،کاری کردی که روانبود...میدانم دیر دلبسته ات شدم.اما خودت هم خوب میدانی که پای بند بودم به احساس تو.بیش از احساس خودم.اما ندیدی.ندیدی و راه را کج رفتی.من میتوانستم دوستت بدارم.بگذریم.اصلا چرا این حرفها رامیزنم؟میدانی پشت تمام این حرفها فقط دلم میخواهد یک بار دیگر ببینمت و برای چند دقیقه ی کوتاه باتوحرف بزنم.آخرین بار،وقتی سکوت کردم،پرازحرف بودم و یک کلمه هم چیزی نگفتم.دردلم مانده است.پدرجد میگفت باید یک روز تورا جایی تنها گیر بیندازم و باتوتمام حرفهایم رابزنم وگرنه تا آخرعمر حسرت نگفتن برخی ازحرفهایم به تورا خواهم داشت...راست میگفت.میخواست ترتیب این ملاقات را مدتهاپیش بدهد.اما نتوانستم قبول کنم.چقدر دربرابر تو لجبازم...برعکس دربرابر موسیو این لجبازی راکنارگذاشتم وحرفهایم رابه اوزدم...اما تو...شاید دربرابر موسیو چیزی برای ازدست داشتن نداشتم.میدانستم برای موسیو هیچ فرقی نمیکند چه بگویم.اما برای تو فرق میکرد.خیلی فرق داشت.برای همین هرگز احساس نکردم که میتوانم دربرابرت سپرم را به زمین اندازم.میخواستم همیشه درهمان نقطه ی اوج دوست داشتنت بمانم.میبینی چه خودخواهم؟جالب است که درتمام این سالها هرگز دلم نمیخواست دستت را بگیرم حتی.دلم نمیخواست باتوقدم بزنم.اما بعد از رفتنت دلم میخواست در آغوش موسیو بمیرم.دلم میخواست تاته دنیا جاده بود وقدم میزدم کنارش...دلم میخواست نگاهش کنم.چه احساس متفاوتی!میدانی فرمانده؟موسیو را دوست دارم.دوست داشتن هم زیباست...موسیو اگر مرا خفه کند بازهم دلم میخواهد در آغوشش بمیرم.به هرحال حس خاصی به دیدنت در فردا ندارم.راستش دلم برایت تنگ نشده.وراست ترش این است که اگر فردا ببینمت حتی بااینکه میدانم آخرین دیداراست شاید از دیوار هم دیوارترشوم...تومرده ای فرمانده..تو سالهاست مرده ای.فراموش نمیکنم روزی راکه خودت ،خودت رادرمن کشتی.هرگز فراموش نمیکنم چه دردی داشت...تمام وجودم بی حس میشود از یاد آوری آن روزهای دردناک...فرمانده ی بی لیاقتی بودی...خدایت بیامرزد:)

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 9:45

فهرست وبلاگ