حکمت

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

همین دیشب بود به نفس میگفتم این سفر به دلم نیست...سفر به پایان رسید پیش ازآنکه آغازشود.این جورمواقع میدانی که میگویند حتما حکمتی داشته.این بار درست میگویند.حکمتش رامیدانم.خب پیش می آید.مسیرترمینال به اشکم آلوده شده است.این ماشین ها...این مردم...دردهایی دارند که خیلی فراتر از کنسل شدن یک سفر است.شاید خداهم نمیخواهد دیگر ببینمت.شاید بازی سرنوشت است.اگر درکشوردیگری بزرگ شده بودم هرگز باورنمیکردم.هرگز تسلیم آنچه نمیخواستم نمیشدم.شاید مامحکومیم به اجبارهای سرنوشت شاید هم محکومیم به جهل خودمان...نمیدانم.بااین چمدان زبان بسته چه کنم؟بااین لباس قرمز ونوک مدادی که دوستش داشتی واین شال بیقرار...به دلت نبود ببینی مرا.هردوخوب میدانیم.این روزها هم میگذرند.تمام میشوند ومیروند.تومیروی ومن نیز..یادت هست؟سرودم سالهاپیش :تومیروی ومن تمام میشوم....من که مدتهاست تمام شده ام.خودت خوب میدانی ازچه زمانی.آنچه ازمن مانده بود ته مانده ی آتشی بود زیرخاکستر ...گرگرفت اما خفه شد.چون این بارتوخواستی خفه شود.همیشه توخواستی...توبگیر..توببند...توبخواه

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 15:15