
سفربه تهران.این باراما نه شبیه قبل.شال گردنی که شروع کردم به بافتنش به نیمه رسیده..صبح ها وشب ها ،دیروزود،میبافم تاتمام شود.راستش این بارمیترسم ازسفر.حس غربت شاید...اصلابه یادندارم بار قبل چه حسی داشتم.انگار به جز چند صحنه ی کوتاه،همه چیز از ذهنم پاک شده است.نمیخواهم به قبل فکر کنم.حتی نمیخواهم به اینکه چه پیش می آید دراین سفر فکر کنم.اصلانمیخواهم فکر کنم.میخواهم زندگی کنم.به گمانم هرچه کمتر فکر کنی،راحت تری.هرچند این قانون احمق هاست.دلم میخواهد فکر کنم.برایم لذت بخش است.اصلا به دیگران چه ربطی دارد که زندگی راسخت میگیرم یانه؟ :)تناقض تراوشات ذهنی من......
ادامه مطلب